پارت بیست و دوم :

دیگه داشتم رد میدادم،دیگه بس بود...دیگه توان و قدرتی برام نمونده بود،من چطور میتونستم این همه ببینم و بشنوم و دهن باز نکنم...
با صدای کسی که میثاقیان بود،پلک برداشتم:
_به به...مهوای زیبا...
بدون اینکه بهش سلامی بکنم،با چشم های ناراحت و پر غضب بهش خیره شدم:
_شماچطور میتونی این کارو با من بکنی؟؟میدونید آقازاده ی شما داره اینجا به من چی میگه؟؟
شروین خنده ی تو گلو ای کرد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️