افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و دوم :
دیگه داشتم رد میدادم،دیگه بس بود...دیگه توان و قدرتی برام نمونده بود،من چطور میتونستم این همه ببینم و بشنوم و دهن باز نکنم...
با صدای کسی که میثاقیان بود،پلک برداشتم:
_به به...مهوای زیبا...
بدون اینکه بهش سلامی بکنم،با چشم های ناراحت و پر غضب بهش خیره شدم:
_شماچطور میتونی این کارو با من بکنی؟؟میدونید آقازاده ی شما داره اینجا به من چی میگه؟؟
شروین خنده ی تو گلو ای کرد:
_ب
لطفا صبر کنید...
