افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و پنجم :
صداش رو پس کلش انداخت:
_خاموش کن اون لامپو...
به خودم لرزیدم:
_توروخدا شروین داد نزن...
خنده ی تو گلو ای کرد وبه چشمام زل زد:
_حالا که انقدر در برابر خوابیدن مقاومت میکنی عین جغد بیدار بمون..
نجوا گرانه لب زدم:
_خیلی نامردی...خیلی...
_آخه توی گدا گشنه،لیاقتت چیه؟؟لیاقت داری که روی اون تخت گرم و نرم،بخوابی؟؟
معلومه که نداری...حالا که انقدر سماجت به خرج میدی همونج
لطفا صبر کنید...
