افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هشتم :
میدونی متنفرم...
دیشب جلوی ستیلا خوب شوهرم شوهرم میکردی و دختره رو میچزوندی!!چی دستگیرت میشه از این حرفا؟؟
نکنه فکر کردی من واقعا مورد تصاحب تو قرار گرفتم؟؟
نگرفتی یعنی؟؟
تو گلو خندید:
_شوخیت گرفته دختره ی گل فروش؟؟چی داری واسه خودت وز وز میکنی!؟
تو چشماش زل زدم:
_وقتی اومدی و پای اون برگه هارو امضا زدی،در تصاحب من دراومدی!خودت خبر نداشتی..تا عمرا بتونی من رو طلا
لطفا صبر کنید...
