پارت بیست و هشتم :

میدونی متنفرم...
دیشب جلوی ستیلا خوب شوهرم شوهرم میکردی و دختره رو میچزوندی!!چی دستگیرت میشه از این حرفا؟؟
نکنه فکر کردی من واقعا مورد تصاحب تو قرار گرفتم؟؟
نگرفتی یعنی؟؟
تو گلو خندید:
_شوخیت گرفته دختره ی گل فروش؟؟چی داری واسه خودت وز وز میکنی!؟
تو چشماش زل زدم:
_وقتی اومدی و پای اون برگه هارو امضا زدی،در تصاحب من دراومدی!خودت خبر نداشتی..تا عمرا بتونی من رو طلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️