پارت سی و نهم :


نگاهی به بالای سرش انداخت:
-الله و علم دخترم،من نمیخوام یک راست بگم که اون پسر تورو میخواد،اما بر حسب تجربه ای که داشتم و رفتاری که امروز داشت،احساس میکنم این پسر نمیخواد از تو طلاق بگیره!!!
به فکر فرو رفتم...فکری که مادرم زره ای از مطلع نبود و الا زمین و زمان رو به هم می‌دوخت و نمیگذاشت این اتفاق بیوفته...
دهن اون نرگس لعنتی رو سرویس میکرد که داره باعث جدایی من از شروین میشه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️