افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت سی و نهم :
نگاهی به بالای سرش انداخت:
-الله و علم دخترم،من نمیخوام یک راست بگم که اون پسر تورو میخواد،اما بر حسب تجربه ای که داشتم و رفتاری که امروز داشت،احساس میکنم این پسر نمیخواد از تو طلاق بگیره!!!
به فکر فرو رفتم...فکری که مادرم زره ای از مطلع نبود و الا زمین و زمان رو به هم میدوخت و نمیگذاشت این اتفاق بیوفته...
دهن اون نرگس لعنتی رو سرویس میکرد که داره باعث جدایی من از شروین میشه.
لطفا صبر کنید...
