پارت بیست و نهم :


نیمچه لبخندی به روش زدم:
_ممنون خانم بزرگ،به خوبی شما!!
دستش نواز وار فرضی روی شونهَ م کشید:
_آخی...عروس قشنگ من...بیا...بیا بشین اینجا ازت پذیرای کنم...
و خطاب به صغری خانم گفت:
_صغری اون چیزی که گفتم رو یادت نره،تا من و مهوا جان مشغول گپ و گفتیم،زودی برو بردار بیارش...
اطاعت کرد و خیلی زود از اتاق بزرگ و درندشت خانم بزرگ بیرون رفت...
ساکت ایستاده بودم که خودش باز کن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️