افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و نهم :
نیمچه لبخندی به روش زدم:
_ممنون خانم بزرگ،به خوبی شما!!
دستش نواز وار فرضی روی شونهَ م کشید:
_آخی...عروس قشنگ من...بیا...بیا بشین اینجا ازت پذیرای کنم...
و خطاب به صغری خانم گفت:
_صغری اون چیزی که گفتم رو یادت نره،تا من و مهوا جان مشغول گپ و گفتیم،زودی برو بردار بیارش...
اطاعت کرد و خیلی زود از اتاق بزرگ و درندشت خانم بزرگ بیرون رفت...
ساکت ایستاده بودم که خودش باز کن
لطفا صبر کنید...
