پارت سی و پنجم :


چشم بستم و باز کردم:
_همینطوره..
_راجب وضعیتم پرسیدی اما عرض پوزش باید بگم که من مجردم و اصلا آبم با خانما توی یه جوب نمیره...
حتی فکرشم نکردم یه روزی مزدوج بشم..
نفس صدا داری کشیدم:
_اما شما یکی دو سال هم از شروین بزرگتری،به نظرم دیگه به فکرش باشی بد نیست..
زبونش رو به لبش کشید و با چشم های نافذش لب زد:
_اگه یه دختر متین مثل خودت پیدا کردم چرا که نه حتما ازدواج میکÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    0

    سلام. ممنون از داستان زیباتون چرا داستان پرش داشت انگار یه قسمتی حذف شده بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️