افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت سی و پنجم :
چشم بستم و باز کردم:
_همینطوره..
_راجب وضعیتم پرسیدی اما عرض پوزش باید بگم که من مجردم و اصلا آبم با خانما توی یه جوب نمیره...
حتی فکرشم نکردم یه روزی مزدوج بشم..
نفس صدا داری کشیدم:
_اما شما یکی دو سال هم از شروین بزرگتری،به نظرم دیگه به فکرش باشی بد نیست..
زبونش رو به لبش کشید و با چشم های نافذش لب زد:
_اگه یه دختر متین مثل خودت پیدا کردم چرا که نه حتما ازدواج میکÙ
لطفا صبر کنید...

طاهره
0سلام. ممنون از داستان زیباتون چرا داستان پرش داشت انگار یه قسمتی حذف شده بود