پارت سی و هشتم :

لبخند گرمی به نگاه پر از مهرش بخشیدم و جواب دادم:
-خدا مامان...فقط خدا،هیچ چیز و هیچ کس زره ای برام اهمیت نداره،بزار بگن هرچی دلشون میخواد...
این زندگی برای منه...مال منه،درست و غلطش هم برای خودمه،به هیچ کس مربوط نیست چیکار کردم و میکنم،تا جایی هم که ببینم کسی داره پشت سرم حرف زیادی میزنه،
دهنش رو میبندم‌..پس شما اصلا نگران نباش،من همه چیو درست میکنم،بهت قول میدم‌..
فشاری به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️