افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هفتم :
دستم رو محکم از حصار انگشت هاش بیرون کشیدم:
-ولم کن شروین،دیگه حق نداری دست رو من بلند کنی و گنده تر از دهنت حرف بزنی...
چون من دیگه برده ی مطیع تو نیستم،همین فردا پول به حسابت میشینه و برای همیشه از دستت خلاص میشم..
به سمت چمدونم راه گرفتم اما صداش مانع ادامه ی راهم شد:
-نکنه پسر عمه گرامی آرتا خان اون پول رو به حساب زده و میخواد براش خودش بشی هوم؟؟درست نمیگم؟؟
با خشم Ø
لطفا صبر کنید...
