پارت سی :


_من؟؟من باید اونو بخورم اما م...
بین حرفم اومد:
دِ هَ دختر چرا تقلا میکنی انقدر،نه پس من باید بخورمش...
خوب معلومه که تازه عروسی مثل تو باید خوره که واسه ی خاندانمون شیر پسر بزاد دیگه...
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و خیره به خانم بزرگ که استکان به دست به سمت من نگاه میکرد،لب زدم:
_اما من نمیتونم..حالم...حالم بد میشه،تاحالا همین چیزی نخوردم امکان نداره بتونم تحمل کنم و بخورمش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️