افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت سی و چهارم :
بعداز رفتن ستارخان،دکتر مامان،بزای دیدنش بالای سرش اومده بود،از هردری برای خوشحال شدن مامان میگفت و باعث لبخند مادرم میشد...
دکتری به برازندگیه دکتر موحد کم پیدا میشد..
اما شروینِ بیشعور داشت ابروش رو جلدی خدم و هشم میبرد...
به سمتشون قدم برداشتم:
_سلام دکتر،خسته نباشید!
به سمتم برگشت و با چشم های درخشانش جواب داد:
_به...خانم شمس...علیک سلام!ماشاالله مادرتون رو
لطفا صبر کنید...
