پارت سی و چهارم :


بعداز رفتن ستارخان،دکتر مامان،بزای دیدنش بالای سرش اومده بود،از هردری برای خوشحال شدن مامان میگفت و باعث لبخند مادرم میشد...
دکتری به برازندگیه دکتر موحد کم پیدا می‌شد..
اما شروینِ بیشعور داشت ابروش رو جلدی خدم و هشم میبرد...
به سمتشون قدم برداشتم:
_سلام دکتر،خسته نباشید!
به سمتم برگشت و با چشم های درخشانش جواب داد:
_به...خانم شمس...علیک سلام!ماشاالله مادرتون رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️