افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و ششم :
از اتاق بیرون رفت و من موندم و بدبخت بیچارگیم!من موندم و روح لطیفم که له و لورده شده بود..
من بودم و غروری که زیر پای بچه پول دار این شهر خورد خمیر شده بود...
هرلحظه داشتم آب میشم...هر لحظه انگار از قدرت و توانم کاسته میشد..یه دختر چقدر میتونست دوام بیاره که من بیارم..
خدایا...
این تو نیستی که باعث افلاس و بدبختی ما شدی؟؟
این تو نیستی که خواستی من و خانوادم اینجوری شخصیتمون زی
لطفا صبر کنید...
