افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت سی و یک :
من هیچ تعلق خاطری بهش ندارم،اگه تا الان هم اینجاست،فقط بخاطر شماست،و الا من عمرا تصمیم به گرفتن همچین دختری میکردم!
یک روز از عمرم مونده طلاقش میدم...
حلقه ی اشک توی کاسه ی چشمام دیگه بیشتر از اون نتونستن سو سو بزنن و با تلنگری روی گونه هام روان شدن..جلو رفتم و دو به ستار خان و خانم بزرگ ایستادم:
_شروین درست میگه،از اولشم اومدن من به این خونه فقط به اشتباه محض بود،نه میخوام
لطفا صبر کنید...
