افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هفتم :
_ستیلا بهت گفته بودم دختره گل فروش سه متر زبون داره؟؟
یادته روزی که اومد شرکت موش زبون درازش رو خورده بود و با ترس و لرز باهام صحبت میکرد؟؟
ستیلا متقابلا تکخندی زد:
_مگه میشه بدبخت بیچاره هارو یادم بره! یادمه چطوری یا حسرت به من نگاه میکرد..
جلو اومد و بهم نزدیک شد،تو عمیق چشمام زل زد:
_ببین دختره پررو،فکر نکن اگه با شروین من ازدواج کردی همه چیز رو صاحب میشی،این منم که صا
لطفا صبر کنید...
