پارت بیست و هفتم :

_ستیلا بهت گفته بودم دختره گل فروش سه متر زبون داره؟؟
یادته روزی که اومد شرکت موش زبون درازش رو خورده بود و با ترس و لرز باهام صحبت میکرد؟؟
ستیلا متقابلا تکخندی زد:
_مگه میشه بدبخت بیچاره هارو یادم بره! یادمه چطوری یا حسرت به من نگاه میکرد..
جلو اومد و بهم نزدیک شد،تو عمیق چشمام زل زد:
_ببین دختره پررو،فکر نکن اگه با شروین من ازدواج کردی همه چیز رو صاحب میشی،این منم که صا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️