آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت نهم :
قهوهی داغ در فنجان بخار میکرد. نور زرد و سفید چراغ آفرود از پشت سر، سایههایمان را بر شنها کشیده بود.
لیوان خودم را با هر دو دست گرفتم، اندکی چرخاندم و سپس آرام بالا بردم و جرعهای نوشیدم. تلخ، غلیظ، دقیقاً همانگونه که باید باشد.
ح ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

همه چی عجیبهه
1شاید اون تکه های که شبیه چشم بوده اشاره به خالکوبی آذرش و اونی که قلب داره اشاره به عشق و در واقع ماحی باشه و اونی که دست اشاره به اونی که زندانی شده و ساز میزد👀