آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت پنجم :
_ عینک آفتابیتو در بیار نورا
آفتاب از میان پنجرههای متناوب داخل آمده بود. پنجرهایی با شیشههای رنگی که نور زرد و قرمز و آبی را کف راهرو شبیه فرش پخش کرده بودند.
_ اصلا بهش زل نزن. مگه نگفتم عینکتو بردار
عینکم را با عجله ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

المیرا
0آذرخش به نظر جذاب میاد. و البته یکم مشکوک (کلا آدم شکاکی هستم😁)