آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت هفتم :
توی نگاهش یک حس مجادله بود. انگار دلش بخواهد لج یک کودک را در بیاورد. باید سر فرصت به او میفهماندم سربه سر من گذاشتن اصلا آخر و عاقبت ندارد. زیرلب گفتم:
_ نه علاقهای ندارم، میخوام استراحت کنم.
خستگی مثل سرب مذاب در رگهایم جار ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

المیرا
0هولی شت. انتظار نداشتم ترسناک بشه. داره جذاب میشه عرر