آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت چهارم :
فرودگاه بلوچستان گرم و شرجی بود. کولهام را محکم گرفته بودم و چشمانم را به خط باریکی از آسفالت دوخته بودم که دور میشد و در افق داغ و کمجان ناپدید میشد. رانندهها زیر سایهی پارهپارهی سقف ایستگاه، بیحوصله ایستاده بودند.
– سیاهرخ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

Hani
0من چاایی میخواام