آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت یازده :
ایستادم. برگشتم. هیچکس نبود. تنها باد بود که انگار میان بوتهها راه میرفت.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره قدم برداشتم. اما اینبار، صدای خشخش واضحتر شد. پشت سر، از فاصلهی نهچندان دور. مکث نکردم. شروع به دویدن کردم.
شن نرم، زیر پایم فرو میرفت. پاهایم سنگین شده بودند، اما صدای قدمهایی بینظم و نفسنفسزنان پشت سرم به گوش میرسید.
یکباره پایم گیر کرد به شاخهای خشکیدÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Arezoo
5دقیقا وایب لالایی پاندورا رو میده اینکه آتش چرا از نورا مخفی هست توی اون خونه و آذرخش نذاشت بره توی اون اتاق فقط خانم لرکی میدونه🫠😂عررررر به نورا کمک کرد یعنی چرا نباید بقیع بدونن آتش حواسش به نورا هست؟؟؟؟خانم لرکییییی کمکککککک🙂🤣
۹ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
عزیزم نویسنده لالایی هم منم جان دل معلومه یه حس هایی تکرار میشه تو رمان هام....
۹ ماه پیشArezoo
3بله میدونم خانم لرکی شما و مرجان نویسنده لالایی پاندورا هستین🫠❤️و اینکه این رمانت خیلی خفنه و قراره اتفاق هایی بیوفته که همه مارو شوکه کنه
۹ ماه پیشFerferishoonam
4اگه این پسر آتشه پس چرا داره خودش رو یه نورا نشون میده مگه خدمتکارها نمیگفتن اون حرف نمیزنه و از کجا نورا رو میشناسه این عمارت همه چیش مثل یه معماست حتی آدم هاش
۱۱ ماه پیشیاس
4بقیه اگه بفهمن آتش حواسش به نورا هست بد میشه؟😶 من یه حس قوی بهم میگه اون خبرنگارهای قبلی فرار کردن یا از ترس یا...و حالا نوبت نوراست
۱ سال پیشالی
3چقد یاد دخترایی که مردم تو تیمارستان افتادم ای خدااا چرا همش این رمانو با لالایی مقایسه میکنم😬😬
۱۱ ماه پیشهستی
0چقدر کراش داریم توی این رماننن
۱۲ ماه پیشهستی
2وای با این پارت یاد لالایی پاندورا افتادم😭
۱۲ ماه پیشآتنا
1عررررررر اتشهههه این پسرههه
۱ سال پیشپرنیا
0آتش چقد خاااصه ! بخاطر اون انگشتره فک کنم که آتش باید ازش دور باشه که نورا ماموریتشو انجام بده. و فک کنم آتش توی این راه منسب مهمی داره
۱ سال پیشAyda
7از اول دلم نمیخواست نورا با آذرخش باشه درسته هنوز از آتش شناختی ندارم اما تا ابد نورا و آتش😜💞
۱ سال پیشAyda
4چرا نمیخواد کسی بدونه مراقب نورائه؟اصلا چرا مراقبشهههه؟🫣🫠
۱ سال پیشAyda
3آتش بودددد؟😍
۱ سال پیشوفا
0نه نوار گفت. نگاهش از روی *** نیست بلکه نگاهش ب الاجوریه ک رقیب جدید پیدا کرده
۱ سال پیشاسما
1ساناز چرا آدم توی دوراهی می ندازی الان من نورا رو با آتش شیپ کنم یا آذرخش 😭😭😭😭
۱ سال پیشوفا
2معلومه آتش
۱ سال پیشاسما
3اما من از آذرخش هم خوشم اومد ولی آتش خاصتره 🤩
۱ سال پیشوفا
0کاملا باهات موافقم
۱ سال پیشیاس
0آتش که فعلا داره یه طرف دیگه میره😭😭
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0واضحا اذرخش🫠
۱ سال پیشیاس
5« میفرستمت سر چهار راه با کفش پاشنه بلند » دارک ترین جمله ای که یه دختر میتونه بشنوه💔 وایییی ساناز عذاب هایی که دخترهای کتاب هات میکشن واقعا نابودم میکنهه 😭😭
۱ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
خودمم درد میکشم باهاشون اما دوست دادم هر بار تو معماها یه تابو در مورد بچههای مورد ظلم رو بشکنم
۱ سال پیشیاس
2واقعا فوق العاده ترین کاریه که یه نویسنده میتونه انجام بده : ) کلمات هیچ وقت نمیمیرن و همیشه دوست دارم توی کتاب ها مشکلات و دیدگاه هایی رو بخونم که توی واقعیت جامعه کم بهش پرداخته شده یا بقیه از گفتنش میترسن
۱ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
دقیقا عزیزم کلمات نمیمیرن تو با این توصیف میتونی به عنوان نویسنده اعلام استقلال کنی
۱ سال پیشاسما
0من متوجه نشدم میشه لطفا یکم توضیح بدید
۱ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
چیو عزیزم
۱ سال پیشفریماه
0الان اونقدرم شخصیت داروی ت حالا بقیه رو بخونیم ببینیم چی کیشخ
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دنیز؛
2وای آتشههه،من حس میکنم این تتو های روی گردنشون یه ربطی به قضیه دارن