پارت دوم :

"نورا اگه تا یه ساعت دیگه دفتر نباشی به خدا قسم که یه راست می‌رم پیش پلیس دختره‌ی افسارگسیخته‌ی پریش."
صبح، هوا سرد بود. از همان سردهایی که انگار زمین تصمیم گرفته باشد؛ نفس کشیدن را از تو پس بگیرد. صبح با ویس رییس آغاز شده بود. مردک لعنتی معلوم بود از همان پشت تلفن هم می‌خواهد خرخره‌ام را بجود.
چند ثانیه روی پله‌های ساختمان مجله ایستادم. شب قبل با تمام جزئیاتش توی ذهنم بود؛ کشتی تفریحی، جلسه‌‌ای که توی آن آقای روانپزشک داشت یک جلسه‌ی مهم را برنامه می‌ریخت. دختر سرخ‌پوش و کلی هزینه‌ی دیگر که برای اخاذی و خبر جعلی کرده بودند را با چند کلیک به باد فنا داده بودم.
کارتم کار نمی‌کرد اما کمی بعد در دفتر باز شد. وارد شدم. حس می‌کردم مثل متهمی هستم که خودش، بی‌هیچ مقاومتی، برای محاکمه آمده است. موهای سمجم را به‌زحمت زیر شال بافت ضخیمم فرو کردم و آدامس توت‌فرنگی توی دهانم را چسباندم سقف دهانم.
از راهرو گذشتم و به سمت اتاق بزرگ ریاست رفتم.
رئیس پشت میز نشسته بود. موهای کاشته شده‌اش طبق معمول نگرفته بود و سرش شبیه یک لبوی نپخته قرمز بود پرونده‌ای باز روبه‌رویش بود که می‌توانستم قسم بخورم هیچ چیز تویش نیست و یک نفر دیگر، با چهره‌های بلاتکلیف میان خشم و ترحم کنارش ایستاده بود.
_ به‌به بالاخره تشریف آوردی خانوم ادیب.
مدیر دقیقا این را به بدجنسانه‌ترین حالت ممکن گفت:
مردی که کناری ایستاده بود، گفت:
ـ کار بدی کردی، نورا. فکر نکن به این راحتی تموم می‌شه.
رئیس بدون اینکه سر بلند کند، پرونده را ورق زد و گفت:
ـ می‌دونی که این خیانته؟ اگر بخوایم، می‌تونیم شکایت کنیم. دلیل و سند داریم. کارت خبرنگاری‌ات رو برای همیشه ازت می‌گیرن. شایدم بندازنت زندان
مرد کناری پوزخند زد:
ـ تو فکر کردی خیلی زرنگی؟ این کار از لحاظ قانونی شدیداً مشکل داره. خودت رو به دردسر انداختی.
تلخ لبخند زدم. معمولا زبان تند و تیزی داشتم و آدامس می‌چسباندم سقف دهانم تا قبل از حرف زدن کمی درنگ کنم که اغلب هم افاقه نمی‌کرد‌‌. سرم را بالا گرفتم و رسا گفتم:
ـ شوخی نکنید با من. برسه به شکایت و تحقیقات، این شماها هستین که باید جواب پس بدین. صحنه‌سازی علیه یه روانپزشک معروف، پرونده‌سازی، تله‌گذاری، اونم فقط برای فروش بیشتر مجله...
سکوت سنگینی افتاد. هیچ‌کس برای چند لحظه نفس نکشید. نه من و نه آن‌ها.
رئیس مثل همیشه که وقتی حق با او نبود، داد می‌زد صدایش را بالا برد‌. مرتیکه شصت سال را رد کرده بود اما هنوز دندان طمعش را نکشیده بود.
ـ همه گفتن خبرنگار پرمدعا دردسره من گفتم نه، این بچه جای پیشرفت داره. حیفه... برو. فقط برو... تا کار به جاهای باریک‌تر نکشیده.
نگاهش کردم، آرام و بی‌واهمه گفتم:
ـ اتفاقاً امیدوارم کار به جاهای باریک بکشه. شاید شماها فهمیدین اخبار زرد و کثافت‌کاری و چاپ کردن خزعبلات چه حماقتیه
موهای فرفری ماهگونی روی صورتم ریخته بود و از عصبانیت نفس‌نفس می‌زدم
رئیس چشم‌هایش را تنگ کرد، دستش را محکم روی میز کوبید و داد زد:
ـ اخراجی! از همین الان اخراجی! امکان نداره بذارم تو این شهر یا هیچ جای دیگه دوباره کاری پیدا کنی! البته تو همین الانشم کسی نمی‌خوادت.هی شعار اخلاقیات...اخلاقیات... تقصیر منه دیدیم از ۴تا خبرگزاری انداختنت بیرون آوردمت اینجا و اگه فکر کردی ازت به جرم دزدی شکایت نمی‌کنم کور خوندی‌!
_ نه تو من‌و‌ آوردی چون یه خبرنگار خوشنام می‌خواستی نقشه و تله‌ت رو کامل کنه‌‌. به هرحال برو شکایت کن. مرتیکه‌ی‌کچل
لحظه‌ای سکوت شد. نگاه‌شان میان وحشت و عصبانیت گیر کرده بود. کلمه‌ی کچل فنر رئیس را غفلتا دربرد:
_ چی شد پلیس؟
مرد بلافاصله گفت:
_ نزدیکه آقا...
پوزخندم غیر ارادی بود، امکان نداشت زنگ زده باشند.
یک‌دفعه با ادامه‌ی حرفش خشکم زد:
_ اومد آقا.
خوب این کاملا جدید بود؛ پرونده‌‌ی شکایت هم قرار بود به کلکسیون مصائبم اضافه شود.در اولین حرکت دفاعی آدامس توت‌فرنگی را با زبان از سقف دهانم جدا کردم و شروع به جویدن کردم تا اعصابم را کنترل کند.
به رئیس نگاه کردم، لبخند فاتحی روی لبش نشسته بود، منتظر بود توی صورتم ترس ببیند و او نمی‌دانست که من آن‌‌قدرها از زندان نمی‌ترسیدم. واقعیت این بود که من از یکسالی تا چهار سالگی که حکم اعدامش آمد توی زندان همراهش بودم و بعدش هم سرپرستی‌ام را عمه‌‌ام گرفت‌. بی‌پدر این همه دوندگی کرد مرا از بهزیستی بگیرد که ببرد توی باند کودکان کار بفروشد.
بقیه شاید روی خبرنگار مرا دیده بودند، اما واقعیت این بود که من از وسط جهنم آمده بودم و حداقلش این بود که از آتش نمی‌ترسیدم. لبخندی کشدار زدم و نگاهش کردم. لبخند رئیس یک‌دفعه رخت بست. اول فکر کردم به‌خاطر من است اما پیچیدن عطر تلخ گرانقیمتی توی اتاق نهیب زد که آنقدرها هم ترسناک نیستم‌.
رئیس که از جا بلند شد جا خوردم، برگشتم و پشت سرم را نگریستم. او دقیقا پشت سرم ایستاده بود؛ روانپزشک معروف که ظاهرا از فاصله چند سانتی‌متری جذاب‌تر هم به‌نظر می‌رسید و برایم با اسم مستعار آریش ایمیلش را برایم امضا کرده بود.
اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، طره‌ی موی سفید رنگ توی موهایش بود. باآن‌که قدبلند بودم اما یک سروگردن از من بلندتر بود. جوری نگاهم کرد که انگار رئیس حتی وجود ندارد و بعد آرام گفت:
_ خب نورا ادیب تویی؟
نگاهم از او روی پلیسی افتاد که داشت به همراه وکیل می‌آمد.یک ابروی آریش بالا رفت و زیرلب گفت:
_ نترس!
لبخندی در چشم‌هایش نشست که در لب‌هایش تجلی نیافت. سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و در حالی که کمی به سمتم متمایل میشد آرام کنار گوشم لب زد:
_ خب تو ترسیده به‌نظر نمی‌رسی و این عجیب و جالبه.
عطر دیوانه‌کننده‌اش محصورم کرد. برخلاف من که تقریبا با آن موهای پریشان شبیه کولی‌ها بودم؛ او تقریبا شبیه یک مدل گرانقیمت بود که روی صحنه ایستاده و احتمالا این‌که کل استایلش از ساعت گرفته تا پالتو و کفش چرم اصل کل زندگی‌ مرا می‌ارزید اصلا برایش مهم نبود؛ سبک زندگی‌اش این بود ظاهرا.
نگاهش از من گذشت و دقیقا روی رئیس نشست. همان نگاه کافی بود تا مردک از جا بلند شود و به سمت بیرون برود. در حالی که او را نگاه می‌کردم که داشت با پلیس حرف می‌زد. با صدای آریش به خودم آمدم:
_ همیشه خودت‌و به خاطر غریبه‌ها به دردسر می‌ندازی؟
سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم:
_ به خاطر غریبه‌ها نه؛ اما به خاطر حقیقت بله.
سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و زیرلب گفت:
_ جالبه من این روزا از نبودن صداقت تو زندگیم رنج می‌برم
برقی تیره در نگاهش جستن کرد. سرش را عقب کشیدو بالاخره لبخندی کمرنگ زد:
_ برو طبق معمول قدم بزن تا ساختمون تئاترشهر. من این‌و حل می کنم.
از کجا مسیر پیاده‌روی‌ام را می‌دانست. ظاهرا در موردم تحقیقاتش را کرده بود و بعد آمده بود. چه بد!چون زندگی‌ام آن‌چیزی نبود که بخواهم کسی درموردش بداند.
کلاه هودی‌ام را سرم کشیدم و هنوز دستگیره‌ی در را نگرفته بودم که گفت:
_ بعدا باهات کار دارم.
_ ایمیلم واسه دفتر بود. ظاهرا اخراجم...
سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و دوباره لبخند زد:
_ چون کارم فوریه. خیلی زود همین امروز می بینمت‌‌. واین‌که من تو زندگیم از همه حمایت کردم و هیچ‌وقت نیاز نبوده کسی ازم حمایت کنه. وقتش که شد پیدات می‌کنم چریک کوچولو.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hani

    0

    وای خدا چه عکسیی🤦🥲🫠♥️😍

    ۷ روز پیش
  • المیرا

    1

    چرا اعصابم داره خورد میشه. الا کجایی؟ یا خدا همین و کم داشتیم که آرین بره با یکی دیگه. شت کاشکی میزاشتم همون خاطره خوب لالایی پاندورا تو ذهنم بمونه😭😭. آرین تو روحت مرتیکه خیانتکار

    ۳ ماه پیش
  • غم دار شوران

    1

    سانازجان یعنی الا دیگع نقش اصلی نیست؟؟؟

    ۷ ماه پیش
  • دینا

    1

    امیدوارم از فاصله لالایی پاندورا تا اینه سیاه ، آرین واقعا اسم الا رو برده باشه تو شناسنامه اش . الااااااااااااااااااااااا بیا که شوهرتو دارن میدزدننن🫨🫨🫨

    ۷ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    چندروز بعده

    ۷ ماه پیش
  • دینا

    0

    وای خداااا . یعنی یه عروسی افتادیمممم . جیغغغغغغ🥹🥹🥹🥹 پ.ن: البته امیدوارم🫠🥺

    ۷ ماه پیش
  • دیوا

    7

    آریش جاننننننننننن...سیشتیر کن اونور ببینم انقد نزدیکش نشو...الاااااااااااااا کوجااااایییییی بیا آریشو جمش کن....

    ۸ ماه پیش
  • دنیز؛

    8

    من الان زنگ میزنم به الا پوستتو بکنه، فاصلتو حفظ کن عهه یعنی چی 😭

    ۸ ماه پیش
  • sasha

    15

    اینکارا چیههه برادر فاصلتو حفظ کنننن، الاا کو چخبرهه

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    تسبیح تو کو

    ۱ سال پیش
  • اسما

    2

    این رمان خیلی جنجالیه تازه اولشه ممنونم یعنار خیلی سوپرایز خوبی بود 🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

    ۱ سال پیش
  • اسما

    11

    خدای من آرینه ؟؟😍😍😍😍😍آرین اینجاست از ذوق دارم میمیرم ♥️♥️♥️♥️♥️

    ۱ سال پیش
  • فریماه

    12

    نوچ نوچ ارین چرا انقدر نزدیک دختر مردمی الا کجاست

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    10

    چشم الا روشن 😂

    ۱ سال پیش
  • اتنا

    5

    ساناز جان ممنون میشم جواب بدی این آریش همون آرین توی لالایی پاندورا نیست؟

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    بله عزیزم

    ۱ سال پیش
  • Yilidz

    4

    عالی بود آریش جذابتر و کراشتر از گذشته وارد شد...🥹🖤

    ۱ سال پیش
  • شوران

    9

    ای بابا پسر عمو نشد ک این کارا چیه م اون ور سوختیم تو این ور الل رو تنها بزاری

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    دنیاش دنیای بدیه شبیه زخم کاری گفتی پسرعمو

    ۱ سال پیش
  • شبنم

    24

    یعنی چی لقب میزاری رو دختر مردم و بهش میگی عجیب و جالب؟؟؟ تازه نزدیک گوشش هم میدیییی میگی نترس😐😐😐محل رفت و امدش هم میدونییییییییی😐😐😐آریش تو فقط متعلق به الاله ایییییی بدون اینو

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    3

    والا این کار ها فقط برا الائه

    ۱ سال پیش
  • هلیا

    9

    الان میرمم به الا میگمممم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️