بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و سی و دوم :
زمان مثل عسلِ سرد، کِش آمد. در آن آغوشِ غریب، میانِ بویِ باروتِ سنگهای شکسته و عطرِ تلخِ تنِ نریمان، ثانیهها به ساعتها بدل شدند. نفسم که آرامتر شد، انگار هوشیاریام دوباره به آن زیرزمینِ نمور برگشت. با شنیدنِ صدایِ بم و ناهنجارِ قدمهایی که روی پلههای سنگی طنین میانداخت، هر دو برای لحظهای جا خوردیم. لرزشی در تنِ نریمان افتاد و با شتاب، انگار که از ارتکابِ گناهی بزرگ گریخته
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه زهرا
2واای پسس یعنیی زیر سررر قمرالملوکهههه
۵ ماه پیشسیتا
0ن زیر سر سانازه همش🤕😂
۴ ماه پیشسیتا
0اوه بییییییییی😯
۴ ماه پیشباران
0خدایامردم ازاسترس زودمعلوم شودیگه😵😵😵اَه
۵ ماه پیشپرنیا
1عجل معلق اومد که دفن کنه اون زن حبس شده رو
۵ ماه پیشپرنیا
0با دیدن فرداد باز جسارت میگیره این دختر
۵ ماه پیشاکرم بانو
1رخساره باز کلنگت رو بردار دختر،فرهاد کوه میکند،تو زیر زمین
۵ ماه پیشPARNIA
0دلم میخواد قمرالملوک و خفه کنم
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
1همین که ثابت بشه توهم نزده کافیه
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0چای خدایا چرا کسی باور نمیکنه