پارت صد و بیست و دوم :

خورشیدِ صبحگاهی بی‌رحمانه از لای پرده‌های حریر به داخل اتاق سرک می‌کشید، اما گرمای آن برای من سرمای استخوان‌سوزی را که از شب قبل در جانم مانده بود، از بین نمی‌برد. دستم را به سمت دیگر تخت دراز کردم؛ ملافه‌ها سردِ سرد بود. نریمان نبود. انگار همان نیمه‌شب، وقتی که من میان قصه‌های کوهستان و لالاییِ بلوط‌ها پلک‌هایم سنگین شده بود، او شال و کلاه کرده و رفته بود.
اضطراب مثل خوره به ج

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • PARNIA

    2

    رخساره عزیزم وقتشه از اون سیاست های زنانه ات استفاده کنی

    ۴ ماه پیش
  • یرحا

    4

    ولی چقدر هومان داره حالم رو بهم میزنه

    ۴ ماه پیش
  • یرحا

    2

    ای بابا نریمان جان بچم فرداد عاشق رخساره است به رخساره چه ربطی داره . تازه از لحاظ زمانی هم فرداد زودتر رخساره رو دیده بود

    ۴ ماه پیش
  • باران

    1

    فردادخوبه هاااولی نریمان چیزدیگه ای هست اقتداری که داره هیچ کدوم ندارن، فردادعشقش بچه بازیه

    ۴ ماه پیش
  • باران

    1

    یعنی چی میگه بااون سکوتت داری حکم اعدام یکیمون روامضامیکنی.؟

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    نریمان چه سوالی داره میپرسه 😬چی بهت بگه آخه مرد

    ۴ ماه پیش
  • آنیا

    1

    عالی بود عزیزم قلمت مانا

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    1

    ای خدا نمیذارن یه لحظه آروم باشه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    باز خوبه نریمان یه کاری کرد حداقل فرداد زنده بمونه تا بعدش پوست رخساره بدبخت کنده بشه دختر بدشانس دردسرساز

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    1

    مرسی نریمان دمش گرم🤸🤸🤸👌

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    کنجکاوم نگارین چی شد...ولی بلاخره حسی هم بین نریمان و رخساره نباشه یه زوج ان،حق دارن نسبت به همچین موضوعی

    ۴ ماه پیش
  • Negar

    1

    قلبم با این پارت اومد توی دهنم. فرداد عزیزم حتی تو اون حالم به رخساره فکر میکنه. واقعا توی پسرای شما ساناز جون فرداد واسم یچیز دیگه است، جاش وسط قلبمه

    ۴ ماه پیش
  • نظرده

    0

    نریمان چه زود یادش رفت منتظر عشق و علاقه از طرف رخساره هست ؟مگه نمیدونه به خاطر سند زمین و رعیت زنش شده 🧐

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    خوبه بالاخره یه نفر جلوی قمرالملوک وایستاد...فرداد همون موقعه که حس داشت و نریمان ازش پرسید باید میگفت بهش

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    اوه...با این حال کل شب بالا سر فرداد بوده..چه برادر خوبی

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️