بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و سی و هفتم :
ساعتها در آن دخمهی نمور و تاریک، همچون قیرِ غلیظی بر روی هم انباشته میشدند و کِش میآمدند. زمان دیگر معنای خطیاش را از دست داده بود؛ هر ثانیه، ضربهای بود که بر دیوارهی روحم کوبیده میشد. نورِ لرزانی که از شکافِ سقف به درون میتابید، حالا جایش را به سیاهیِ مطلقِ شب داده بود و تنها صدایِ نالههای ضعیفِ فرداد بود که سکوتِ هولناکِ سرداب را میشکست.
فرداد، نمایشنامهنویسِ ب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سیتا
0ن ت رو خدا نمیرهههه😭🫂🫂🫂🫂
۳ ماه پیشباران
0وای نه فرداد😭نریمان که بالای پله هابودباعجوزه خانم پس کجارفته بیادیگه نکنه قمرنمیزارتش بیاد
۴ ماه پیشپرنیا
0نریمان کجایی بررررس دیگههههه
۴ ماه پیشپرنیا
0نه ساناز توروخدا نهههه😭😭😭
۴ ماه پیشPARNIA
0امیدوارم نریمان بیاد و اعتماد رخساره و نسبت بهش نابود نکنه
۴ ماه پیشاکرم بانو
0وای خدا،چقد اون زن سختی کشیده.... فرداد چیزیش نشه.... بعد از کیان این دومین نفریه ک تو رمان های ساناز اصلا نمیخوام بمیره😭😭😭😭
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
0واای نه فرداد خیلی گناه دارههههه😭😭
۴ ماه پیشفاطمه ۲۴
0فرداد نمیمیره مطمئنم چون نریمان میدونخ اونا اینجان کمکشون میکنه مطمئنم🥲🥺 فرداد زنده بمون مرد
۴ ماه پیشم..
0نریمان یه ذره سریعتر بچت داره از دست می ره
۴ ماه پیشZahra
0ساناز لطفا با فردا کاری نداشته باش ببار یکم رنگ آرامش ببینه این بچه
۴ ماه پیشNegar
0فرداد بمیره دیگه من اخرین امیدمو به زندگی از دست میدم
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0نریمان کدوم قبری هستی بیا زودتر خودت رو برسون دیگه