پارت صد و سی و سوم :

نریمان، با چهره‌ای که گویی از مرمر سرد تراشیده شده بود، بازوی فرداد را فشرد. لرزش خفیف دست نریمان نشان می‌داد که نام "قمرالملوک" حتی برای او که ستون این خانواده بود، معنایی فراتر از یک نام مادری داشت؛ بویِ حادثه می‌داد. او با احتیاط، فرداد را روی تخته‌سنگی که گوشه‌ی زیرزمین رها شده بود، نشاند. سنگ، سرد و بی‌رحم بود، درست مثل دیوارهایی که رازهایشان را در سینه حبس کرده بودند.
«بشین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    0

    فرداد زود خوب شو زود باشه؟

    ۱ ماه پیش
  • باران

    0

    مطمئنم قمرمیادپایین مادرفردادهم ازاون سوراخ میادلیرون

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    رازشو کشف میکنن ،فرداد نریمان نیست از رخساره کله شق تره 🥰

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    این دوتا کنار هم خیلی کارا میتونن بکنن 💪😍🥰

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    فرداد 🥺🥺من برای این پسر کبابم وقتی اینجوری با اعتماد ازش حرف میزنه

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    فرداد عزیزم ...چقد به رخساره اعتماد داره... حتی انقد که میگه اومدم داداشمو نجات بدم🥺🥺🥺

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    وای چقدر قمرالملوک ترسناکه که همه ازش میترسن..

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️