بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت نود و ششم :
با قدمهایی سست و ذهنی که هنوز در طوفانِ حقیقتِ تلخِ خیانتِ عمویم دستوپا میزد، از آن دالان تاریک و آغوشِ پناهبخشِ هومان جدا شدم. گیج و منگ، مثل خوابگردها، مسیر حیاط خلوت را به سمتِ بخش زنانه پیش گرفتم. صدای نوحهخوانی و شیونهای نمایشیِ زنانی که برای خودنمایی پیشِ چشمِ قمرالملوک اشک میریختند، در سرم زنگ میزد. هوای خفهی آغشته به بوی گلاب و دودِ اسپند، حالا برایم بوی خیا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نرگس
2کلا تو شکارگاه هم عماد آدم خوبی به نظر میرسید
۵ ماه پیشمرضیه
1کاش به جای عکس زال دیگه عکس عمادومیذاشتین
۵ ماه پیشموفرفری
1چه خوب که حداقل خسروی از اون دختر مراقبت میکنه البته اگه زنده بمونه حس میکنم سکته کرد نگارین
۵ ماه پیشپرنیا
0خوشحالم که نگارین حداقل از دست قمر نجات پیدا میکنه
۵ ماه پیشپرنیا
0چقد قشنگ حامی و پناه بودن عماد رو توصیف کردی 👏🤌🤌
۵ ماه پیشاکرم بانو
3حس کردم یکم خیالم از نگارین راحت شد....
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
3"شاید عشق نبود،اما امنیتی بود که در این روزگار سیاه،از هر عشقی نایاب تر می نمود" چقدر حق و چقدر قشنگ بود:)))
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
1چقدر توصیفاتش قشنگ بود🫠
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0به عماد حس بدی ندارم...به حرف چشمایی که رخساره میخونشون اعتماد دارم..
۵ ماه پیشم..
3امنیتی که در این روزگار سیاه از هر عشقی نایاب تر بود .... احساس امنیت پیدا کردن انگار خودش یه جور عشقِ، یه مدل عشق ناب
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0ولی زخم نگارین خوب نمیشه