بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و ششم :
نسیم خنک سحرگاهی، از لای پردههای سنگین مخمل ارسی، رشتهای نقرهای به داخل اتاقم دوخت. با باز شدن پلکهایم، پیچیده در ابریشم سرد، اولین نور بر قاب آینه قدی روبرو تابید و سایهای بلند از اسباب عتیق و شمعدانهای خاموش انداخت.
بوی چوب صندل و گردِ زمان، تنها همراه سکوت سنگین عمارت قوام در آغاز روز بود. به آرامی از بستر برخاستم، باید همین امروز تکلیف عمویم برایم روشن می شد دیگر ن
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zinb
1وایییی نه امیدوارم سرنوشت زال و نگارین اینطوری تموم نشه🥲
۶ ماه پیشپرنیا
0مرسی که پارت گذاشتی امیدوارم همه حالتون خوب باشه🤍
۷ ماه پیشپرنیا
2بوی توطئه از طرف نریمان میاد..اون بود که فهمید بانو دخت چیکار کرده
۷ ماه پیشپرنیا
0با این داستانا من نمیدونم چطوریمیتونه از چیزایی کع براش میارن میخوره
۷ ماه پیشپرنیا
1بعد از اون امیدی که به زال دادن این مراسم خلستگاری چیبود این وسط
۷ ماه پیشسیتا
0مرسی ساناز جان خداقوت💓💓
۷ ماه پیشسیتا
1دلم برای فرداد تنگ شده
۷ ماه پیشسیتا
0پارت بعد ان شاءالله ی رازی سرنخی چیزی ب دستمون برسونه😪
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
1وقتی گفت رشته موهای بلندم یاد موهای خودمو ساناز افتادم که کوتاشون کردیم🤣
۷ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
خودمم.... چی میشه این کار رو با خودمون میکنیم
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0خستهه نباشیی سانازممم،خیلی پارت قشنگی بودد🥹🥲
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0واایی رخساره هم سرش درد میکنه واسه دردسررر...اگهه اتفاقیی بیوفتهه چیییی
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0الهی واسه ی زال و نگارین🥲😭
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0ممکنه این خواستگار از بین اون کسایی باشه که باهاشون رفتن اسب سواری...
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0عاشق سانازم...تنها نویسنده ایه که توی شرایط بحرانی سعی در سرگرم کردن ما داره و تند تند پارت میده...خیلی خوبی ساناز💋💋
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0نگارین و زال کاش اینطوری نشه