بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و هشتم :
از پلهها بالا دویدم؛ نه، بیشتر خودم را بالا کشیدم.
وقتی به طبقهی همکف رسیدم، صدای لاستیک ماشینها روی سنگفرش حیاط، سکوتِ وهمآلود عمارت را شکست. پشت سرش صدای بوقهای ممتد و همهمهی درهمآمیختهی آدمها بلند شد. اهالی عمارت از بازار برگشته بودند. صدای خندههای ریز و دستور دادنهای بلند میآمد؛ داشتند با دستهای پر از پارچههای زربافت و شیرینیهای رنگارنگ، سور و سات خوØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
0خدالعنتت کنه قمر
۶ ماه پیشپرنیا
0وای من فکر کردم الان میگه تو قاتلی تو کشتیش 😥
۶ ماه پیشHelia
0باورش سخته با اینکه قمرالملوک آدم خوبی نیست ولی بازم ازش انتظار نداشتم
۶ ماه پیشNegar
1چقدر از قمرالملوک بدم میاد.اه خیلی رو مخه
۶ ماه پیش....
1خسته شدم از بس برنامه رو چک کردم برای پارت جدید
۶ ماه پیشسارا
3ساناز جون چرا برامون پارت نمیذاری
۷ ماه پیشموفرفری
0ساناز عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه شرایط سختیه خیلی مواظب خودت باش
۷ ماه پیشسارا
0قربونت برم من عشقی بخدا ساناز کاش پیشت بودم بغلت میکردم
۷ ماه پیشفاطمه
0این روزای سخت میگذره میشه جزئی از تاریخ ایران جان امیدوارم همتون سالم شاد باشین
۷ ماه پیشسیتا
0مرسی ساناز عزیزم ک تو این شرایط ب فکر مایی و با اون پیام سراسر احساست احساسمونو قلقلک دادی💗🎀🫂
۷ ماه پیشسیتا
1چقدر بدم میاد از قمرالملوک ظالم😬
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0سانازِ عزیزم...همه در شرایط نابسامانی هستن و غمگین..مخصوصا تهران و شما که تهران زندگی میکنین...تو توی این شرایط وخیم که همه ناراحتن به فکر ما بودی فوری پارت میزاشتی..و حال ما برات مهم بود و ما رو سرگرم کردی...چه توی جنگ دوازده روزه و چه الان و چه خیلی وقتای دیگه..چون ما یک خانواده ایم..ماپشتتیم💋
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0خوشحالم تقصیر بانودخت نیوفتاد...
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0مگر چقدر میتونن این مرگ رو پنهان کنن که قمرالملوک اینجور میگه؟
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پریوش
0پارت ها خیلی کوتاااااه