بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و نهم :
قمرالملوک مرا به بیرون هل داد. صدای چفت شدن درِ سنگین چوبی، مثل کوبیده شدن آخرین میخ بر یک تابوت، در سکوت راهرو پیچید.
پاهایم مال خودم نبود. به دیوار تکیه دادم تا زمین نخورم. هوای راهرو با اینکه دمکرده و راکد بود، اما در برابر عفونت آن اتاق مثل نسیم به نظر میرسید؛ با این حال، هنوز نمیتوانستم نفس بکشم. سنگینیِ آن راز، آن جنازهی رها شده روی تخت و چشمهای بیرحم قمرالملوک، مثل
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
0نگارین چطوری تحمل کنه از دست دادن پدرشو
۵ ماه پیشHelia
0کاش داد می زدی بانو دخت
۵ ماه پیشموفرفری
0دلم واست تنگ شده بود ساناز جان خوش برگشتی❤ امیدوارم حالت خوب باشه
۵ ماه پیشموفرفری
1دلم شکست واسه نگارین وقتی گفت همینقدر بی رحمانه.. قمرالمولوک مادر نیست عفریته اس
۵ ماه پیشسیتا
0متشکر ساناز جان 💚
۵ ماه پیشاکرم بانو
0نگارین رو بگیرن بیچارش میکنن که....
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0پارت خیلی قشنگی بود نازنینم،خسته نباشی💋💋
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای از اون روزی که بفهمن نگارین و رخساره رفتن پیش زاللل..وای
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0پس شاید یه سری معماها دست زاله...
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0پس نگارین میدونست کی باعث مرگ پدرشه که گفت چقدر بی رحم؟
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0چه اوضاع غمگینی..نگارین میتونه تحمل کنه؟🥲
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0اگه قمر بفهمه که بانو دخت دیده نگارین رفته و دم نزده 😑