پارت شصت و چهارم :

مات ماند؛ غم داشت از نگاهش فوران می‌کرد.
با تمام کودکیش نگران بود... قلبم انگار مچاله می‌شد و ماند که چه بگوید؛ چه بگوید که دل کوچکش آرام بگیرد و کمی مطمئن شود.
کوتاهی‌هایش مانند پتک توی سرش کوبیده شد و فکر کرد که نباید خیلی وقت‌ها کارش را به ونسا ترجیح می‌داد.
آنابت خوب بود، شکی نداشت اما جای او را که نمی‌گرفت، می‌گرفت؟ مادر نبود اما گاهی واقعا در نبودش برای ونسا مادری می‌کØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Dayana

    2

    حس میکنم این پارت بیخود نبود و واقعا قراره اتفاقی واسه لاریسا و استفان بیفته اما امیدوارم اینطور نباشه😢 عجیبه که لاریسا رو به اندازه ایوان دوستش دارم؟

    ۵ سال پیش
  • fatemeh

    1

    ☺️🙂🙂

    ۵ سال پیش
  • یاس

    1

    وای خیلی کمه سریع تموم میشه

    ۵ سال پیش
  • فریبا

    7

    از رمان خیلی خوشم میاد موضوعش جالب و جدید و جذابه و اینکه هر روز پارت هست خیلی عالیع ولی خدایی دیگه پارت خیلی کم بود دخترش رفت اتاق شوهرش اومد کنارش و تمام

    ۵ سال پیش
  • سنا

    3

    🙂🙂🙂🙂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️