پارت شصت و چهارم :
مات ماند؛ غم داشت از نگاهش فوران میکرد.
با تمام کودکیش نگران بود... قلبم انگار مچاله میشد و ماند که چه بگوید؛ چه بگوید که دل کوچکش آرام بگیرد و کمی مطمئن شود.
کوتاهیهایش مانند پتک توی سرش کوبیده شد و فکر کرد که نباید خیلی وقتها کارش را به ونسا ترجیح میداد.
آنابت خوب بود، شکی نداشت اما جای او را که نمیگرفت، میگرفت؟ مادر نبود اما گاهی واقعا در نبودش برای ونسا مادری میکØ
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Dayana
2حس میکنم این پارت بیخود نبود و واقعا قراره اتفاقی واسه لاریسا و استفان بیفته اما امیدوارم اینطور نباشه😢 عجیبه که لاریسا رو به اندازه ایوان دوستش دارم؟