پارت هفتاد :

دست‌هایش آشکارا می‌لرزید. تلفن را نمی‌توانست محکم بگیرد و هر بار از دستش سر می‌خورد و در مرز افتادنش، به سختی حلقه دستش را دورش محکم می‌کرد. کاش استفان نمی‌رفت. نگاهش را در اطراف گرداند تا پیدایش کند که از آن دور اشاره داد به حرف زدن ادامه بدهد.
- شوکه شدین؟! حرف بزن... به شوهرت گوش کن.
نفسش در سینه حبس شد! هراسان یک دور، دور خودش چرخید. آن‌ها را می‌دید... اما از‌ کجا؟
- کجایی؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مح

    0

    یعنی ونسا رو میدزده با میکشههه من که خیلی کنجکاوم

    ۳ سال پیش
  • Hesel

    7

    واااای ترخدا به لاریسا و استفان و ونسا کاری نداشته باشه🥺🥺🥺

    ۵ سال پیش
  • malikeh

    1

    نه زرنیخ فقط آدمای بد رو میکشه به اونا کاری نداره

    ۵ سال پیش
  • افرا

    11

    یعنی میخاد چیکار کنه؟!

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️