پارت هفتاد :
دستهایش آشکارا میلرزید. تلفن را نمیتوانست محکم بگیرد و هر بار از دستش سر میخورد و در مرز افتادنش، به سختی حلقه دستش را دورش محکم میکرد. کاش استفان نمیرفت. نگاهش را در اطراف گرداند تا پیدایش کند که از آن دور اشاره داد به حرف زدن ادامه بدهد.
- شوکه شدین؟! حرف بزن... به شوهرت گوش کن.
نفسش در سینه حبس شد! هراسان یک دور، دور خودش چرخید. آنها را میدید... اما از کجا؟
- کجایی؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مح
0یعنی ونسا رو میدزده با میکشههه من که خیلی کنجکاوم