پارت شصت و پنجم :
شانههای لاریسا را میان دستهایش فشرد.
- این دیگه دست ما نیست.
کنار رفت... با چشم تعقیبش کرد؛ وارد آشپزخانه شد و از کابینتهای بالایی بطری بیرون آورد و دو لیوان هم برداشت. با لبخند جذابی به سمتش برگشت. لاریسا یک پایش روی مبل بود و پای دیگرش روی زمین. آرنجش را روی پشتی مبل گذاشت و دستش را تکیهگاه سرش کرد.
استفان سر راهش چراغهای اضافی را خاموش کرد که به خانه فضای تاریک و روشنی دا
لطفا صبر کنید...

Hesel
4ممنون از اینکه این آهنگ رو گذاشتی آمنه دلم براش خیلی تنگ شده بود😍🥺