پارت شصت و پنجم :

شانه‌های لاریسا را میان دست‌هایش فشرد.
- این دیگه دست ما نیست.
کنار رفت... با چشم تعقیبش کرد؛ وارد آشپزخانه شد و از کابینت‌های بالایی بطری بیرون آورد و دو لیوان هم برداشت. با لبخند جذابی به سمتش برگشت. لاریسا یک پایش روی مبل بود و پای دیگرش روی زمین. آرنجش را روی پشتی مبل گذاشت و دستش را تکیه‌گاه سرش کرد.
استفان سر راهش چراغ‌های اضافی را خاموش کرد که به خانه فضای تاریک و روشنی دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hesel

    4

    ممنون از اینکه این آهنگ رو گذاشتی آمنه دلم براش خیلی تنگ شده بود😍🥺

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️