پارت شصت و سوم :
ناهار را سه نفری با هم، بین خندهها و حرفهای بامزه ونسا خوردند. استفان انگار به کل خستگی کار از تنش در رفته بود. از وقتی مرخصی گرفته بودند هر بار که خواسته بود با او در همان مورد حرف بزند چیزی پیش میآمد.
بعد از ناهار، همانطور که قول داده بود، با هم به بازار رفتند و بعد از خرید لباس و کتاب داستانهایی که ونسا میخواست، وقتی که هوا کم کم تاریک میشد برگشتند.
ونسا با ذوق و شوق بÙ
لطفا صبر کنید...

فریبا
14کاش زودتر خبری از ایوان بشه حس میکنم یع اتفاق خیلی بزرگ قراره بیفته و این آرامش موقتیه