پارت هفتاد و چهارم :

همه سعی در آرام کردنم داشتند و کسی رسیدگی نمی‌کرد ولی من تا سر حد مرگ می‌ترسیدم.
صدای کسی آمد، صدایش دور بود اما رسا.
- یه فیلم اومده.
با یادآوری چیزی که گفت، تند برگشتم و نگاهم را در اتاق گرداندم تا کسی که صدایش آمد را پیدا کنم.
زرنیخ گفته بود یک فیلم می‌فرستد.
کف دست‌هایم عرق کرده بود و با چشم‌هایی ریز هنوز هم داشتم دنبالش می‌گشتم که یکی از سرباز‌ها با قدم‌های بلند، دØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • افرا

    6

    😍💜🍭

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️