پارت هفتاد و چهارم :

همه سعی در آرام کردنم داشتند و کسی رسیدگی نمی‌کرد ولی من تا سر حد مرگ می‌ترسیدم.
صدای کسی آمد، صدایش دور بود اما رسا.
- یه فیلم اومده.
با یادآوری چیزی که گفت، تند برگشتم و نگاهم را در اتاق گرداندم تا کسی که صدایش آمد را پیدا کنم.
زرنیخ گفته بود یک فیلم می‌فرستد.
کف دست‌هایم عرق کرده بود و با چشم‌هایی ریز هنوز هم داشتم دنبالش می‌گشتم که یکی از سرباز‌ها با قدم‌های بلند، د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • افرا

    6

    😍💜🍭

    ۵ سال پیش
کپی شد!