پارت شصت و دوم :

***
- مامان من کتاب داستان می‌خوام!
از گاز دور شد و نگاهش را به ونسا داد. روی صندلی نشسته بود و داشت تند تند پاهایش را تکان می‌داد. موهای بافته شده‌اش از دو طرف روی شانه‌اش افتاده‌ بودند و کش موی صورتی‌اش با لباس بنفش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود.
لبش کش آمد و لبخندی زد.
- بعد ناهار می‌ریم می‌خریم، خوبه؟
تند تند سر تکان داد و نمکی خندید.
امروز آنابت نبود؛ کلاس داشت و آن‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Sena

    3

    😐😕

    ۵ سال پیش
  • الما

    15

    من الان کاملا منتظر یک اتفاق زرنیخیم🥺😐😑

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️