پارت شصت و دوم :
***
- مامان من کتاب داستان میخوام!
از گاز دور شد و نگاهش را به ونسا داد. روی صندلی نشسته بود و داشت تند تند پاهایش را تکان میداد. موهای بافته شدهاش از دو طرف روی شانهاش افتاده بودند و کش موی صورتیاش با لباس بنفش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود.
لبش کش آمد و لبخندی زد.
- بعد ناهار میریم میخریم، خوبه؟
تند تند سر تکان داد و نمکی خندید.
امروز آنابت نبود؛ کلاس داشت و آن
لطفا صبر کنید...

Sena
3😐😕