پارت هفتاد و دوم :

لاریسا چشم‌های به خون نشسته‌اش را به دوربین دوخت. دستش را عقب برد و از روی میز شی را لمس کرد‌... در آن لحظه برایش مهم نبود که چیست و چه ارزشی دارد و فقط یک لحظه طی فرمان خشمش، آن را برداشت و تند به سمت دوربین پرتاب کرد. صدای شکسته شدن دوربین در اتاق پیچید و توجه همه را به سمتشان جلب کرد.
نمی‌دانست که استفان چه در چهره‌اش دید که تند به سمتش رفت و تلفن را هر طور که بود از دست‌هایش که مشت شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ---

    14

    ای بابا مگه نمی دونن زرنیخ فقط ادم بدا رو میکشه چرا جدی میگیرن به بچه چبکار داره

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️