پارت هفتاد و دوم :
لاریسا چشمهای به خون نشستهاش را به دوربین دوخت. دستش را عقب برد و از روی میز شی را لمس کرد... در آن لحظه برایش مهم نبود که چیست و چه ارزشی دارد و فقط یک لحظه طی فرمان خشمش، آن را برداشت و تند به سمت دوربین پرتاب کرد. صدای شکسته شدن دوربین در اتاق پیچید و توجه همه را به سمتشان جلب کرد.
نمیدانست که استفان چه در چهرهاش دید که تند به سمتش رفت و تلفن را هر طور که بود از دستهایش که مشت شد
لطفا صبر کنید...

---
14ای بابا مگه نمی دونن زرنیخ فقط ادم بدا رو میکشه چرا جدی میگیرن به بچه چبکار داره