پارت شصت و یک :
اشارهای به زرنیخ کرد.
- ببرینش زندان.
بعد از آن نگاه خصمانهای حوالهاش کرد و کنار کشید. سربازها به سمتش آمدند که لاریسا با تعجب از روی صندلی بلند شد.
- دست نگهدارین.
به سمت استفان قدم برداشت و بعد با سر به خارج از اتاق اشاره کرد. جلوتر بیرون رفت و او دنبالش خارج شد. وقتی خیالش از نبود کسی در اطرافشان راحت شد، با جدیت و اخمهایی در هم پرسید: چیکار داری میکنی؟ مگه میشه؟ Ù
لطفا صبر کنید...

Taniya
12پشمی برام نمونده ک نریخته باشه از این همه حجم کیوتیه و خفنیه ایوان🙂😶