پارت شصت و یک :

اشاره‌ای به زرنیخ کرد.
- ببرینش زندان.
بعد از آن نگاه خصمانه‌ای حواله‌اش کرد و کنار کشید. سربازها به سمتش آمدند که لاریسا با تعجب از روی صندلی بلند شد.
- دست نگه‌دارین.
به سمت استفان قدم برداشت و بعد با سر به خارج از اتاق اشاره کرد. جلوتر بیرون رفت و او دنبالش خارج شد. وقتی خیالش از نبود کسی در اطرافشان راحت شد، با جدیت و اخم‌هایی در هم پرسید: چی‌کار داری می‌کنی؟ مگه می‌شه؟ Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Taniya

    12

    پشمی برام نمونده ک نریخته باشه از این همه حجم کیوتیه و خفنیه ایوان🙂😶

    ۵ سال پیش
  • باران

    6

    🤔🤫🤫🤫🤫🤫

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️