پارت هفتاد و ششم :

- پس لازم نیست دوباره بپرسی... می‌دونی که...
میان حرفم آمد: بهش فکر کن، شماره‌م و که داری، بهم زنگ بزن.
اخمی کردم و یک بار ابرو بالا انداختم.
متنفر بودم از آن که کسی میان حرفم بیاید.
بند کوله را روی شانه‌ام بالاتر بردم و با همان اخم سری تکان دادم.
حوصله کش آمدن بحث را نداشتم.
جوابم معلوم بود...
با قدم‌های بلند، قبل از آن که دوباره سد راهم شود، به سمت در رفتم و بیرون زدم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • دایان

    2

    عجب رمانیه خیلی قشنگه دم نویسنده گرم

    ۵ سال پیش
  • Hesel

    9

    اووووو آنابت پرستار ونسا😄 امیدوارم ایوان عاشق آنابت نشه یک پرستار و یک هکر یه حوریه😣

    ۵ سال پیش
  • فریبا

    5

    کدوم شب رو میگه؟؟

    ۵ سال پیش
  • اوینا

    6

    همون شب که ایوان تو کوچه یه دخترو از دست چن تا اوباش نجات داد وای فکرشو بکنین ایوان شده استاد

    ۵ سال پیش
  • فریبا

    4

    اها ممنون

    ۵ سال پیش
  • سنا

    11

    ایوان انابت رو نجات دادهههه همونن که از دختر لاریسا مراقبت میکنههه🤐😮😮🤤

    ۵ سال پیش
  • الما

    12

    هییییعععع ایوان با انابت😐🤩🤓بچه ها اون شبی که ایوان انابتو نجات داد مزاحمش شده بودن یا انابت واسه مواد رفته بود پیششون یه لحظه گیج شدم🤦🏼 ♀️🤕☹️🧐🤔☹️

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️