پارت هفتاد و ششم :

- پس لازم نیست دوباره بپرسی... می‌دونی که...
میان حرفم آمد: بهش فکر کن، شماره‌م و که داری، بهم زنگ بزن.
اخمی کردم و یک بار ابرو بالا انداختم.
متنفر بودم از آن که کسی میان حرفم بیاید.
بند کوله را روی شانه‌ام بالاتر بردم و با همان اخم سری تکان دادم.
حوصله کش آمدن بحث را نداشتم.
جوابم معلوم بود...
با قدم‌های بلند، قبل از آن که دوباره سد راهم شود، به سمت در رفتم و بیرون زدم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دایان

    2

    عجب رمانیه خیلی قشنگه دم نویسنده گرم

    ۵ سال پیش
  • Hesel

    9

    اووووو آنابت پرستار ونسا😄 امیدوارم ایوان عاشق آنابت نشه یک پرستار و یک هکر یه حوریه😣

    ۵ سال پیش
  • فریبا

    5

    کدوم شب رو میگه؟؟

    ۵ سال پیش
  • اوینا

    6

    همون شب که ایوان تو کوچه یه دخترو از دست چن تا اوباش نجات داد وای فکرشو بکنین ایوان شده استاد

    ۵ سال پیش
  • فریبا

    4

    اها ممنون

    ۵ سال پیش
  • سنا

    11

    ایوان انابت رو نجات دادهههه همونن که از دختر لاریسا مراقبت میکنههه🤐😮😮🤤

    ۵ سال پیش
  • الما

    12

    هییییعععع ایوان با انابت😐🤩🤓بچه ها اون شبی که ایوان انابتو نجات داد مزاحمش شده بودن یا انابت واسه مواد رفته بود پیششون یه لحظه گیج شدم🤦🏼 ♀️🤕☹️🧐🤔☹️

    ۵ سال پیش
کپی شد!