پارت یک :

به نام خدایی که خالقی جز او نیست
مقدمه:
همه ی چیزهای خوب زمانی تمام می شوند
خانواده ی خوب
قهقه های خوشبختی
عشق و سرنوشتی شیرین
اما برزخ بدبختی که من در آن گیر کردم پایانی نداشت
تلخی بی پایانم ابدی بود
و همچنان ادامه داشت.
اما هیچ وقت یک دروغ شیرین، ادامه دار نمی شود.
و به همین خاطر بود که سال ها پیش گفتند:
ماه پشت ابر نمی ماند.
دروغ، قصه ی شیرینی که همیشه پایان تلخی دارد.
----------
-می خوای برات یک قصه بگم؟
-قصه ی چی؟
-قصه ی یک عشق پر دروغ، دروغی که زندگی خیلی ها را به آتش کشید. همه چیز از آن شب یک شب بی ستاره شروع شد.
به کف زمین که تبدیل به حمامی خون شده بود نگاه کرد. قفسه ی سینه اش از شدت نفس نفس زدن بالا پایین می پرید. سرش را آهسته برگرداند و به دست های لرزانش که قرمز از خون شده بودند نگاه کرد. فکش از اتفاقی که افتاده بود می لرزید نگاهش را بالا آورد و به جسمی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. شکاف بزرگی روی سرش بود و خون مثل آبشار روی زمین سرازیر شده نبضش را گرفته بود، دیگر نمی زد! تنش یخ مثل قندیل بود و رنگ و رخش عینهو جسد سفید و بی روح شده بود. جنازه را توی قالی پیچاندند و بی هیچ حرفی در سکوت کاملی وحشتناک به سمت ماشین رفتند. از پشت پنجره تماشا می کرد که صندوق عقب را باز کردند و جنازه را توی صندوق انداختند و محکم در را بستند. از صدای کوبیدن در صندوق چشمانش را محکم بست و دستش را از روی گونه تا پایین فکش کشید.
-تمام شد!
-----------
فصل اول
رقص سرنوشت
سال 2015
با ریتم آهنگ کمرم را آرام تاب دادم و دست هایم را بالا آوردم. ریتم شدید شد سریع جفت دستانم را بهم چسباندم و گردنم را به چپ و راست تکان دادم. سر و صدای سوت ها و دست بلند شد. بی آن که نگاهم را بین جمعیت تاب دهم با تمرکز کمرم را تند تند و هماهنگ با ریتم بالا پایین می کردم. یکی از تماشاگر ها بلند شد همزمان که دست می زد با هیجان فریاد کشید:
-ملکه رقص عربی!
پوزخندی روی لبم نشست کمرم را تاب دادم و پشتم را به جمعیت کردم و باسنم را با ریتم تند آهنگ لرزاندم.
آه و نص مافیش حاجه تیجی کده
آری و نیم چیزی نیست که اینگونه بیاید
اهدا حبیبی کده وارجع زی زمان
آرام باش عزیزم و همونطور که قبلا بودی باش
یابنی اسمعنی هتدلعنی تاخد عینی کمان
تو باعث میشی که من بخوام و به خوبی چشمم رو میگیری
حبیبی قرب بص و بص و بص
عزیزم نزدیکتر بیا و نگاه کن و نگاه کن و نگاه کن
خم شدم موهایم را توی هوا تکان دادم و ناگهان سرم را بالا آوردم و کل موهایم روی کمر برهنه ام پخش شد و جفت شانه هایم را تکان دادم.
زعلان از عل ازعل نص نص
اگه ناراحت شی خیلی اذیت می شم
لاحسن هبعد ابعد اه و نص
اون وقت ازت دور می شم شک نکن
وهتبقی انت اکید خسران
و مطمئنم که تو بازنده خواهی بود
مافیش حاجه تیجی کده
جفت دستانم را به هم کوبیدم و سینه ی پایم را روی زمین گذاشتم و باسنم را بالا بردم و تکان دادم. با این حرکت مردهای سالن از جا پریدند و در هوا بشکن می زدند.
اخدت علی کده انت مابتز هقش ملام
چرا این رفتار رو داری
تعبت یانا یانا لیالی حیرانه
تو دلخور نشدی
تبعت یانا یانا لیالی حیرانه
من خیلی خسته ام شبهای خیلی زیادی از سر گذروندم
اهدا بقی وکفایه حرام مافیش حاجه تیجی کده
آروم باش بسه واقعا خسته ام
مستحملاک و بقالی کتیر حبیبی شوف انا صبرت کام سنه
من به خاطر تو برای مدتها آزار دیده ام ببین عشق من چندسال انتظار کشیدم
و با ریتم پایانی پایم را سریع به عقب برگرداندم و گردنم را خم کردم و بی حرکت ماندم. صدای دست و سوت بلند شد. بعضی ها از ذوق و هیجان بالا پایین می پریدند.
-جووون بخوریمت.
-لامصب عجب چیزی هستی تو.
-همه چیزمو می دم واسه یه شب با تو.
پرده ها جلو آمدند و همه چیز تاریک شد. نفس زنان با چشم های اشکی سرم را آهسته بالا آوردم. صدای شاهین بلند شد:
-برای تایم بعدی حاضری؟ چقدر نیاز داری تا شارژ شی؟
با چهره ای عصبی به سمتش برگشتم دلم می خواست تمام عصبانیتم را سرش خالی کنم اما حیف و صد حیف که فعلا به پول نیاز دارم. اما نتوانستم جلوی عصبانیتم را بگیرم و بی هیچ حرفی با چشم های آتشین صحنه را ترک کردم و به سمت اتاق گریم راه افتادم. پشت سرم با عجله حرکت کرد و گفت:
-چرا قیافه می یای؟ مگه بده داری حسابت رو صاف می کنی؟
آتش کله ام زد بالا یکهو به سمتش چرخیدم و با خشم مشهود و بیچارگی کلامم غریدم:
-چرا این بدبختی تمام نمی شه؟ خسته شدم از بس طعمه ی این حرومزاده های هوس باز شدم.
با تمام خونسردی روی مخ و مسخره اش دست به سینه شد یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    0

    چه شروع هیجان انگیزیبییتبتبنبن

    ۳ ماه پیش
  • Sara

    0

    چهارشنبه ۲۵مهر۱۴۰۳روزی بودکه اولین پارتشوخوندم هیچوقت فراموش نمیکنم حدیث نمیتونم باورکنم تموم شده🥲

    ۶ ماه پیش
  • Sara

    0

    دلم تنگ شدواسه روزی که اولین پارتشوخوندم 🥲

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    0

    تازه شروع کردم به خوندن رمان امیدوارم مثل رمان شکار او و قلمرو رز اینم عالی باشه چون دو رمان قبلی واقعا عالی و بی نظیر بود 🥰😍💖

    ۸ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    ایشالله عزیزم 😍🥹

    ۸ ماه پیش
  • یه علاف رمان خون

    0

    توی رمان شکار او که هانتر پرید امیدوارم اینجا یه چیزی از کراش مراش ته کاسه ما بمونه😭😂🛐

    ۹ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂🫶🏻❤️ خوش اومدی

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    الهی بگردم واسه دخترممممم....ولی عجب رقصی داشت.اما...اینجور که من تصور می کنم خیلی داف بوودد

    ۱۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عضو رمان شدی به صورت هدیه بابت کامنتای همیشگی💕🫶🏻خوش بشینه به دلت عزیزم

    ۱۱ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    چیییییی؟ناااموووصنننننن حاجی پپپشمممااااااممممممممممممم باورم نمیشهههههههههههه😭😭😭😭😭😭😭😭😭وای زن عاشقتمممممم بوس بهتتتتت خیلی مرسی خیلی خیلی خیلی زیاد مرسیییی بوس بوس بوسسس وای خیلی خوشحالممممممم دووووقوققققتسنثنستتسنثتیتتیکی😍😍😍😭😭😭😭😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

    ۱۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😍🥺❤️ ماچ به تووو

    ۱۱ ماه پیش
  • ستاره

    0

    قشنگ داشتم با رقصش می رقصیدم 🤣

    ۱ سال پیش
  • اسماعیلی

    0

    نظری ندارم

    ۱ سال پیش
  • Aramis

    0

    خیلی باحاله عاشقشم

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیززم 🥺🫶🏻

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوبه بد نیست تازه اولشم

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    بسیار عالی بود

    ۲ سال پیش
  • You

    0

    رمان قشنگی هست پیشنهاد میکنم ببینید

    ۲ سال پیش
  • ااا

    0

    خوب بود تا اینجا

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    مگه میشه حدیث چیزی بنویسه و فوق العاده نباشه؟ معرکست

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    جالبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️