یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت دوم :
-اون روز که اومدی واسه پول این قدر بداخلاق نبودی، الان که داری تصفیه می کنی اینطور سگ اخلاق شدی، هی خدا ناعدالتی تا کی تا کجا؟
یقه ی شاهین را محکم چسبیدم و غریدم:
-د آخه مردک اگه توی گاو این پیشنهادو نمی دادی که اون محمود قرمساق این طوری نمی کرد. آخه کی واسه صافکاری بدهکاریش میاد سر صحنه می رقصه؟
با لبخند دندان نمایی دستش را روی دستم انداخت یقه اش را جدا کرد و گفت:
-خب حیفه این استعداد نهفته بمونه دیونه، منو بگو به فکر پیشرفتتم. اونو می بینی...
به سولماز رقاص تازه وارد کاباره ی محمود اشاره کرد و گفت:
-ببین اون تازه وارد رو، از وقتی اومده داره پول پارو می کنه.
همون لحظه سولماز خم شد دامنش را باز کرد چشم هایم را سریع بستم و با حرص به سمت شاهین برگشتم و دست به کمر گفتم:
-چشمات رو درویش کن اول، دوم این که من نمی خوام مثل بقیه باشم. واسه من خار و عار داره روی اون صحنه قر بدم و چند نفر دستشون توی لباساشون بگرده و هیز بازی در بیارن. داره حالم بهم می خوره از این وضعیت.
شاهین مات و مبهوت سولماز مانده بود و یک کلمه از حرف هایم را نشنید. محکم با آرنج به پهلویش کوبیدم نفسش از درد حبس شد تا مرز بنفش شدن رفت و نالید:
-ای تو روحت.
خم شد پهلویش را گرفت و نفس زنان گفت:
-بابا باشه می رم باهاش حرف می زنم ببینم راه دیگه ای نیست تا دیگه عشوه نریزی.
همین طور که خم بود زانویم را بالا آوردم توی شکمش کوبیدم و گفتم:
-یالا مفنگی، زود باش برو چیزی که ریدی رو جمعش کن.
خم شده با دستی که به شکمش بود به سمت خروجی اتاق حرکت کرد. دست به کمر چرخیدم و داد کشیدم:
-یاد بگیرین وقتی یه مرد نره خر این جاست لباس عوض نکنین، حیا ندارین واقعا؟
بیتا در حالیکه یک پایش را روی صندلی دراز کرده و لش شده بود پکی به سیگارش زد و با خنده گفت:
-حیا؟ اونم این جا؟ عزیزم این چیزی که می گی با عقل جور در نمیاد.
چشم هایم را در کاسه چرخاندم و گفتم:
-در دهنت رو ببند و به چیزی که گفتم گوش بدین.
دو دقیقه بعد سولماز روی صحنه رفت تا توی این کاباره ی خیلی خیلی غیرقانونی برقصد و پول پارو کند. روی صندلی جلوی آینه ی پر چراغ نشستم و به چهره ی خودم نگاه کردم. صورت و چشم هایی کشیده و پر مژه، لب هایی گوشتی و بینی صاف و معمولی. گونه های برجسته و پیشونی متوسط، اسم من رزماری بود! از خودم از اسمم از شهرم از هرچیزی که مربوط به خودم بود متنفرم. دستمال مربوط را برداشتم محکم روی صورتم کشیدم و آرایش عربی و غلیظی که روی صورتم سنگینی می کرد را پاک کردم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0میمیهیتیپیچژکژحخژنیپبنر
۲ سال پیشستاره
0بسیارعالی بود
۲ سال پیشنرگس
0خوب بود
۲ سال پیشنرگس
0خوب بود
۲ سال پیشنرگس
1خوب بود
۲ سال پیشمهی
0عالی
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشساناز
0🩵💙🧡🩶🤎🤍❤️💚💜
۲ سال پیشرعنا
0👍
۲ سال پیشزهره
0خوبه
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشهلنا
0فوق العاده مقدمه و خلاصه عالی بود پارت ها هم معلومه فوق العاده هست
۲ سال پیشخیلی قشنگه
0از همین پارتای اول عاشقش شدم اصلا مگه میشه حدیث چیزی بنویسندو ما دیوونش نشیم؟ معرکست دستت درد نکنه.
۲ سال پیشمحدثه عالی
0عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فیوزپفیوز
1خاک ب سرممممم پس چیکار به دامنش داشتتتت....روم سیااا....از دخترم یاد بگیرید تو همچین جایی بازم حیا داره