یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت دویست و یک :
فصل بیست و سوم
-هیچی اونطور که تو فکر میکنی نیست ارکیده، بذار برات توضیح بدم.
با عصبانیت لبه ی تخت توی هتل نشستم و دست به سینه و حق به جانب گفتم:
-دیگه هیچی اهمیت نداره آهیل، هرچیزی که بینمون بود تا ابد تمام شد.
جلوی پایم زانو زد دست هایم را گرفت و با چشمان همچون شبش نگام کرد و گفت:
-گوش بده بهم ارکیده. می دونم خیلی اتفاقات غیرقابل بخششی افتاده که نمیشه فراموش کرد. اما...اما قو
لطفا صبر کنید...

Sara
1🥹🥹خیلی قشنگه عشقشونننننن ولی کاش ارکیده انقدرعذاب نکشه بچه گناهه🥲