دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان علمی تخیلی بازی شانس اثر الهام محمدنژاد

رمان بازی شانس

  • زبان فارسی
  • 3.5K 👁
  • 94 ❤️
  • 84 💬

خلاصه رمان تخیلی بازی شانس

سمات دانشمندی بدشانس است که با ازمایش اخرش خواب را از خودش گرفته و خوش شانس می‌شود. تاثیر منفی این کار به قدری بر اینده زیاد بوده که خط زمانی و افراد درون ان شروع به محو شدن می‌کنند. رامیاد، پسری از نسل سمات به گذشته فرستاده می‌شود تا سمات را درمان کند. خواب را به روتین جسمانی‌اش برگرداند و دوباره او را تبدیل به فردی بدشانس کند. اما تغییر سرنوشت یک فرد خوش‌شانس هیچ وقت قرار نیست اسان باشد. رازهای زیادی وجود دارد، افراد زیادی درون سایه‌ها هستند و از همه مهم‌تر، بازی با شانس هیچ وقت قرار نیست اسان باشد.

قسمتی از متن رمان بازی شانس

همان لحظه صدای دینیگ از گوشی مرد بلند شد و تمرکز او را از سمات و حرف های بی سر و ته اش گرفت.
_ خب من میرم تو سالن.
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب مرد باشد از جایش بلند شد و با سرعت برق به سالن فرار کرد. ضربان قلبش بالا رفته بود. دستانش کمی می لرزید. وارد سرویس بهداشتی شد و در را پشت سرش قفل کرد. با خودش در آیینه رو به رو شد. به درون مردمک چشمانش خیره شد. توهم هایش شروع شده بود. نتوانست جلوی لبخندی که بر لبانش امد را بگیرد.
هیجان و شادی. این احساساتی بود که داشت. بالاخره بدنش داشت به تغییری که کرد واکنش نشان می داد. اولین علائم نخوابیدنش بعد از پنج روز ظاهر شد. توهم. سمات با هیجان جیغی درون مشتش کشید و کمی روی پاهایش بالا و پایین پرید. به مدت پنج روز هیج کاری برای انجام نداشت و حالا، بعد از این همه مدت، بالاخره مسیری برای رفتن داشت. فوری دور زد و از سرویس خارج شد.
باید در دفترچه اش می نوشت. باید تغییرات را یادداشت می کرد. باید نمودار دیگری می کشید. اوه که چقدر کار داشت. انرژی درونش به جریان در آمد. بابت رفتار کمی عجیبش پیش امیرآیین نگران نبود. انقدری مرد را می شناخت که بداند زمانی که واقعا نگران می شد اخم خاصی می کرد که مانند پیچ اندکی میان ابروانش قرار می گرفت. یا خم شدن گوشه ی لبانش که هر وقت بیمار خاصی می دید خودش را ظاهر می کرد.
در حد یک لبخند نبود ولی نشانه ای محو از حال و روز درونی مرد بود. امیرآیین زیبا بود. زیبایی اش فراتر از چشم های سبز درخشان و موهای پرکلاغی اش بود. جذابیت اصلی مرد در رفتارش بود. صدای ارامی داشت و در رفتارش با خانم ها یک جنتلمن واقعی بود. به بزرگترها احترام می گذاشت و با کوچکترها بازی می کرد. یک روانشناس پرتلاش بود و در مسیر معروفیت.
هرکس او را می دید در درجه ی اول محو چهره اش می شد و در درجه ی دوم جذب اخلاق و رفتارش و در درجه ی سوم جذب سرمایه و اینده ی کاری اش. همه به جز سمات. سمات چهره و شخصیتی از امیرآیین دیده بود که هیچ کس، حتی پدر و مادرش به احتمال بالا، ندیده بودند. شخصیتی که هر بار با خرابکاری های سمات خودش را نشان می داد. صدای مردانه ای که به خاطر دادهایی که سر سمات می زد خشدار می شد و دستانی که رگ هایش بیرون می زد.
چشمان سبز مرد درخشش خودشان را از دست می دادند و با رگ های
سرخ احاطه می شدند. بارها و بارها خرابکاری سمات در زیر گوشش توسط مرد مرور می شد تا دختر هیچ وقت توصیه هایی که در انتها برای دوباره اتفاق نیافتن ان لازم بود را فراموش نکند. سمات با یاداوری تند تمام ان لحظات در دفترش با خودکار قرمز بزرگ نوشت: به هیچ وجه به امیرآیین نگو.
سمات انقدر ان شخصیت دوم مرد را می شناخت که بداند این سری با سری های قبل فرق دارد. همانطور که این بدشانسی با بدشانسی های قبلی اش فرق می کرد. صدای زنگ بلند شد. سمات اخمی کرد. مشاوره ی این تایم کنسل شده و تا نیم ساعت دیگر قرار نبود کسی بیاید. از جایش بلند شد و به طرف در فلزی رفت. به محض باز کردن در با خواهرش رو به رو شد. بیسو امده بود.
مثل همیشه زیبا بود و خیره کننده... و دنبال دعوا با سمات. انقدر زیبا بود که سمات نمی توانست باور کند که با او رابطه ی خونی، ان هم از نوع خواهری، دارد. پوست بدون جوش و لک، بینی کوچک، لب های درشت، مژه های بلند و چشمان آبی رنگی که هرکسی را خیره ی خودش می کرد. قد بلند و اندامی کشیده. خواهرش با وجود اینکه فقط دو سال از بیسو بزرگتر بود ولی اندام زنانه ای داشت.
واقعا با هم خواهر بودند؟ سمات با وجود اینکه یواشکی تست دی ان ای گرفته بود باز باورش نمی شد. کیت های تست ۳ درصد خطا دارند، شاید جواب مثبت انها هم جزو خطاهای ازمایشگاهی به حساب می آمد. اخمی میان ابروان خواهرش آمد. سمات برای چند ثانیه به آبی های خشمگین بیسو نگاه کرد قبل از اینکه بتواند دلیل عصبانیتش را بفهمد کلمات دختر علت را به او نشان داد.
_ می ذاری بیام تو یا نه؟
صدای نرم و زنانه اش در راهرو پیچید. البته که ان هم پر از خشم بود ولی سمات می دانست که حتی صدای بیسو هم جادوی خاص خودش را دارد. فوری دو قدم عقب رفت و مسیر را باز کرد. حالت عادی اینقدر از
خواهرش وحشت نداشت، ولی وضعیت خاصی که در ان گرفتار شد باعث می شد خیلی احتیاط کند. هیچ کس به او و کارهایش اهمیتی نمی داد ولی اگر بیسو بو می برد که سمات خرابکاری ای کرده ان را بالای عَلَم می برد و پیش هر کس و ناکس رسوایش می کرد. ان وقت دیگر فرصتی برای پیدا کردن درمان نبود.
_ ببخشید، حواسم نبود. خوش اومدی.
بیسو بدون هیچ جوابی از مقابل سمات گذشت و وارد دفتر شد. بوی عطرش فضا را پر کرد. سمات ذوق زده از اینکه قرار نیست به خاطر طرز خوش آمد گویی به خواهرش بازخواست شود سریع به درون اشپزخانه ی کوچک گوشه ی مطب پناه برد. چای ساز را به برق زد و یک شاسه از قهوه ی نیمه اماده را باز کرد. تا جایی که می شد ترجیح می داد بیسو و امیر آیین را تنها بگذارد.
ان دو قرار بود ازدواج کنند و اگر امیرآیین به او می گفت که امروز زودتر از مطب برود هم سمات درکشان می کرد. حتی خوشحال هم می شد. توهم، شروع عوارض نخوابیدن بود. هر چقدرم که دیر خودش را نشان داده باشد. سمات باید حساب می کرد که عوارض بعدی چقدر طول می کشد که خودشان را نشان دهند. توهم از یک گردنبند ساده شروع شد و احتمالا در روزها و یا حتی ساعت های اینده قرار بود بیشتر و بیشتر شود.
سمات ممکن بود انقدر غرق دنیای وهم شود که دیگر نتواند فرق واقعیت و خیال را تشحیص دهد. نخوابیدن این کار را با مغز می کرد و تازه این فقط یکی از عوارض و اسیب های نخوابیدن بود. سمات شروع به جویدن لبش کرد و با اخمی میان ابروان دست راستش را دور لیوان باز و بسته کرد. ممکن بود عصب هایش مختل شده و انقدر بدنش ضعیف شود که حتی مشکل حرکتی پیدا کند.
باید تا وقتی توان داشت خودش را درمان می کرد. صدای چای ساز بلند شد. اب جوش را در لیوان ریخت و قهوه ی خوش عطر را همراه با یک
عدد کیک یزدی برای خواهرش برد. بیسو نیم نگاه از بالای گوشی به انچه بر روی میز قرار گرفت انداخت. بدون تشکر دوباره سراغ انچه در گوشی بود برگشت. بی ادبی در دل نسار خواهرش کرد و دوباره به دفتر مشاوره رفت برای اطلاع دادن به امیرآیین.
_ بیسو اومده.
و با امید در انتهایش اضافه کرد:
_ می خوای من برم؟
امیرآیین چپ چپ نگاهش کرد. کاملا جدی پرسید:
_ کجا بری؟ تایم کاریت تموم شده مگه؟
سمات شروع به پیچاندن انگشت هایش کرد. با صدایی که انگار از ته چاه می آمد توضیح داد:
_ اخه... فکر کردم می خواین تنها باشین.
امیرآیین با چهره ای خنثی به سمات نگاه کرد. سمات حدس می زد بیسو برای چه به دفتر آمده. برنامه ی ازدواج ان دو از قبل توسط خانواده هماهنگ شده بود. طبق قرار و مدارشان عید پارسال می خواستند مراسم بگیرند اما همه چیز با بهانه های امیرآیین در مورد بیماری قلبی مادرش عقب افتاد. بهانه ی بیخودی بود. خودِ خاله قسم و آیه می خورد که حالش خوب است و ارزوی داماد شدن اخرین پسرش را دارد.
با این حال شوهر خاله انگار چیزی فهمیده باشد، گفت یکسال عقب بیندازند. پدر و مادر سمات و بیسو روی حرف شوهرخاله حرفی نزدند. اما سمات دیده بود که بیسو چطور با تغییر برنامه به خودش می پیچید و خودخوری می کرد. در ان دوران سمات برای گرفتار نشدن در آتش حرص بیسو کلا در انباری می ماند و حتی غذایش را هم انجا می خورد. البته که نماندن در ان جمع برای سمات تبدیل به بهترین دوران زندگی اش شد. اما حالا فقط دو ماه از مدت یکساله مانده بود.
دیگر حتی شوهر خاله هم پشت لوس بازی ها و پیچاندن امیرآیین در نمی آمد. زن و شوهر کمر همت بسته بودند که این یکی پسر را هم جا به
جا کنند و بفرستند قاطی مرغ ها. سمات، به عنوان منشی و حسابرس امیرآیین و این دفتر، خیلی خوب متوجه بود که چطور دست پسر زیر ساطور پدر است. این مطب، ماشین و حتی لباس های امیرآیین همه از سمت پدرش بود و مرد، با وجود روانشناس بودن و درامد داشتن، هنوز ازادی عمل لازم برای ازدواج نکردن را نداشت.
البته سمات به اصرار خاله و شوهر خاله حق می داد. پسر ارشدشان صدران خیلی خیلی دیر ازدواج کرده بود و عروسشان، طبق گفته های مادر سمات، قبل از خواندن خطبه ی عقد حامله بود. این برای خانواده ی سختگیر خاله و شوهرخاله اش کسر شان بزرگی بود و هنوز که هنوزه ان عروس و نوه را تحویل نمی گرفتند و حتی در مهمانی های خانوادگی انها را دعوت نمی کردند.
سمات دلش برای ان دو می سوخت. صدران بدون زن و بچه به مهمانی ها و دورهمی ها می آمد و ککش هم نمی گزید از غیبت و حرف هایی که زنان بلند بلند در میان جمع نسبت به ان دو می زدند. امیرآیین با انتهای خودکارش دوباره بر روی میز شیشه ای کوبید. صدایش بلند نبود ولی سمات را به خودش اورد. امیرآیین حرفش را تکرار کرد. این بار با لحن ارام تری:
_ پرسیدم خواهرت برای چی اومده اینجا؟
_ نمی دونم... شاید برای ازدواجتون؟
سمات کوتاه گفت و صادقانه. واقعا از کار و بار خواهرش هیچ نمی دانست و بیسو هم کسی نبود که به دیگران، مخصوصا سمات، توضیحی از کارهایش بدهد. امیرآیین آهی کشید و با هر دو دست پیشانی اش را مالش داد. مرد خسته بود. خسته تر از تمام وقت هایی که سمات او را دیده بود. چند ثانیه ی دیگر در سکوت گذشت.
_ خودت خوبی؟
_ ها؟
سمات با تعجب به امیرآیین نگاه کرد. انتظار پرسیده شدن این سوال از
سمت پسر خالهواش نداشت. امیرآیین از جایش بلند شد و در سه قدم کل فاصله ی میان میز و در را طی کرد. مستقیم در چشمان سمات نگاه کرد و گفت:
_ خیلی بیشتر از حالت عادی توی هپروتی سمات. باز چیشده؟
صدایش جدی بود و سمات رگه هایی از نگرانی را می توانست درون ان ببیند. اگر حالت عادی بود شاید به امیرآیین می گفت. شاید... ولی الان وضعیت زندگی پسر خاله اش خیلی جالب نبود. همه چیز میان او و بیسو و خانواده ها در وضعیت نامطمئنی بود و سمات نمی خواست باری اضافه بر دوش مرد باشد. حداقل الان نه. اگر از مرگ مطمئن می شد و راه حلی برای درمان خودش پیدا نمی کرد اولین و اخرین کسی که برنامه داشت باهاش خداحافظی کند امیرآیین بود.
سعی کرد تا جایی که می تواند مستقیم در چشمان مرد نگاه کند. بدون پلک زدن یا لرزیدن صدا و چشمانش. امیرآیین همیشه سریع از زبان بدن متوجه ی دروغ های دختر می شد.
_ دشویی دارم.
امیرآیین اخمی به بهانه ی مسخره ی سمات کرد و با چهره ای درهم گفت:
_ منتظری برات دعوتنامه بفرستن از سرویس بهداشتی؟ خب برو.
و بدون هیچ حرف اضافه ای از کنار سمات رد شد. حالت عادی پاپیچش می شد اما درست همانطوری که سمات حدس می زد امیرآیین خیلی تحت فشار بود. البته برای سمات کمی عجیب بود. بیسو چیزی از زنانگی و زیبایی کم نداشت. خودِ امیرآیین هم در رابطه نبود. خرج و مخارج هم که با شوهر خاله بود و مرد بی هیچ منتی می داد. پس علت این کلافگی، این بهم ریخته بودن و عقب انداختن برنامه ها، چه بود؟ امیرآیین بدون حرف اضافه ای اتاق را ترک کرد و سمات هم بی توجه به بهانه ای که برای دستشویی اش اورده در را پشت سر امیرآیین بست و، برای حتی اتفاقی نشنیدن حرف های ان دو، به طرف بالکن رفت.
خودش هزار و یک بدبختی داشت. درب شیشه ای بالکن را باز کرد و
هوای ازاد به صورتش خورد. دست هایش را به نرده ی بالکن تکیه داد و از داخل جیبش سیگار و فنک در اورد. اگر هر کس از خانواده، حتی امیرآیین، او را در این حال می دید جهنم به پا می شد ولی سمات همیشه در این بالکن احساس امنیت می کرد. دمی عمیق از سیگار گرفت و گذاشت باد سرد زمستانی صورتش را نوازش کند.
اواخر اسفند بود و اب و هوا فقط سوز زمستانی داشت و بس. نگاهش از اسمان ابری به زمین و ادم های رویش افتاد. طبقه ی سوم بودند و سمات دید خوبی به افراد در حال رفت و آمد داشت. ناگهان چیزی توجه اش را جلب کرد. کله ی قرمز رنگی ان طرف خیابان داشت در جایش بالا و پایین می پرید. همان پسر بود. رامیاد، رامیاد سراج. برای چه عین میمون وسط پیاده رو بالا و پایین می پرید و دست تکان می داد؟ سمات گردن کج کرد.
رامیاد هم با تکرار حرکتش گردن کج کرد. اوه... متوجه شد که پسر تمام مدت با او بوده و داشته برای او دست تکان می داده. سمات انقدر هول کرد که قدمی عقب رفت و ارنجش محکم با درب شیشه ای بالکن برخورد کرد. از درد به خودش پیچید و هم زمان نگاهش به در دفتر مشاوره بود که نکند یک وقت سر و صدایش مزاحم خلوت امیرآیین و بیسو شده باشد.
در دفتر بسته ماند و دختر همان طور که ارنجش را با دست دیگر گرفته بود با قیافه ای درهم دوباره به نرده ها نزدیک شد و رامیاد در میان دیدش امد. پسر با دوباره دیدن دختر لبخند گشادی زد. به رفتاری که دم در از پسر دیده بود فکر کرد و چند شخصیتی بودن را هم به لیست مریضی های ذهنی او اضافه کرد. سمات تصمیم به ایگنور کردن رامیاد گرفت که پسر دستش را بالا اورد.
دو انگشت اشاره و میانی را در کنار هم قرار داد و بر روی لب هایش گذاشت. نیشخند پلیدش اصلا قابل چشم پوشی نبود. سمات با اخم و اندکی وحشت به مردک مو قرمز که ادای سیگار کشیدن را با انگشتانش
را نشان او می داد نگاه کرد. رامیاد، راضی از جلب کردن توجه سمات، گوشی اش را بالا اورد و صفحه اش را رو به سمات تکان داد. سمات نمی توانست انچه بر روی صفحه نقش بسته بود را ببیند ولی حدس زدن اینکه رامیاد از او درحال سیگار کشیدن فیلم، و یا عکس، گرفته و حالا در حال تهدید کردنش است سخت نبود.
خشم درون رگ های دختر جوشید. واقعا این احمق فکر کرده بود با داشتن فیلم سیگار کشیدنش می تواند او را تهدید کند؟ سمات به یاد اخرین باری که پدرش او را دعوا کرده بود افتاد. چند ساعت قبل سر صبح بود که پدرش او را به کافه رسانده و کلی بابت رساندن دخترش بر سر راه غرغر کرده بود. مقایسه ای کوتاه کافی بود که سمات بداند در صورت نشان دادن ان ویدیو به خانواده، اللخصوص پدرش، تکه بزرگه اش گوشش خواهد بود.
باید در نطفه این بساط را جمع می کرد. حبس های خانگی یکی از مورد علاقه ترین روش های تربیتی پدرش بودند و اگر سمات یک هفته حق خروج از اتاقش را نداشت امکان نداشت قبل از بدتر شدن توهم ها بتواند درمانی برای این بی خوابی پیدا کند. دندان هایش را از سر خشم روی هم سابید. ای بخشکی شانس که درست در این وضعیت باید گیر همچین موجود مریضی می افتاد.
با دستانی مشت شده درب بالکن را باز کرد و از دفتر مشاوره خارج شد. حرکاتش ناگهانی و پر خشم بودند و بی توجه به بیسو و امیرآیینی که هر دو در وسط سالن ایستاده بودند رو به درب اصلی رفت و بی حواس گفت:
_ میرم با دوستم صحبت کنم، میام.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بازی شانس
  • ارغوان

    0

    🙂🙂امید وارم تاتیانای نیم شیرم اگه باشه داستان رو خراب نکنه 🥺🥺

    ۱ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    همین الان متوجه شدم این کاراکتر رو توی جلد اول نیاوردم و برات اسپویلش کردم 🙂💔 واسه همین بی حواسی هاست که نباید دیلی داشته باشم، شرمنده 😅

    ۴ روز پیش
  • ارغوان

    0

    سلام مجدد، خیلی خوشحالم که براتون جذاب بوده، باتوجه به شخصیت های داستانتون توضیح شما بیشتر به خود سمات میخوره🙂🙂

    ۱ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    پس شد ارغوان_نیم شیرم_سمات. البته لازم نبود کاراکتری رو بگی که بهش میخوره این حرف رو بزنه هر کدوم رو میخواستی میتونستی بگی، من عاشق چالشم 😁 شخصا فکر میکنم تاتیانا کاملا با این اصطلاح توصیف میشه 😂

    ۱ هفته پیش
  • ارغوان

    1

    سلام، واقعا برام جذاب بود بیشتر دوست داشتم ادامه داشت ولی داستان توی اوج هست، لطفا هر چه زودتر فصل دومش منتشر کنین چون من نیم شیرم(واقعا) 🙏🙏

    ۲ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    سلام ممنونم از کامنتت. جلد دوم در حال نوشتنه و روند پیشرفتش توی کامنت ها اعلام میشه. من نیم شیرم یعنی چی؟ 😅

    ۲ هفته پیش
  • ارغوان

    0

    سلام، ممنون از توجهتون، نیم شیر به کسی میگن که کم تحمل وصبره(در قدیم به بچه هایی که دو سال کامل شیر نمی خوردن میگفتن نیم شیرن😁😁)

    ۲ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    چه باحاله معنیش دلم میخواد ازش توی رمان استفاده کنم 😃 کاراکتر مورد علاقه ت کیه؟ اگه دوست داری بگو، الان که سر نوشتن جلد دومم این اصطلاح رو بدم بهش 😁

    ۱ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    قبل از خواب اومدم بگم.. فصل چهارم رو هم نوشتم. حس میکنم واقعا سر نوشتن این فصل ریسک کردم. یا خیلی خوشتون میاد یا کلا متنفر میشین ازش. تقریبا کل هفته ی قبل رو خواب بودم و واقعا تعجب میکنم از حجم نوشته هام. انگار ترکیب خوابیدن و نوشتن و هیچ کاری نکردن واقعا جوابه.

    ۲ هفته پیش
  • ..

    0

    و باید بگم که این رمانت هم مثل رمان زمزمه واقعا منو تحت تاثیر قرار داد و علنن وارد لیست نویسنده های مورد علاقم شدی عزیزم، رمان زمزمه هم واقعا محشر بود

    ۳ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    وای راست میگی.. اشک توی چشمام جمع شد 🥹💙

    ۲ هفته پیش
  • ..

    1

    وای وای برای منی که توی رمان خوندن سخت گیرم و هزار جور ایراد در میارم این رمان واقعا عالی بود، برام هیجان داشت و بی صبرانه منتظرم تا جلد دومش بیاد. تو عمرم رمانی با این سبک نخونده بودم و باید بگم از این مدل نوشتار و ساختار واقعا خوشم اومد

    ۳ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    وای چه کامنت بامزه ای، مرسی از جملات قشنگت. جلد دوم در حال نگارشه و تا الان چهار فصلش نوشته شده. به محض اتمام برای مدیریت ارسال میکنم که بره توی صف (^o^)💙

    ۲ هفته پیش
  • پانیسا

    1

    رمان خیلی عالی بود دست نویسنده دردنکنه و بی صبرانه منتظر جلد دوم هستم

    ۳ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    سلام عزیزم شبت خوش. ممنونم از اینکه به دومین رمان من فرصت دادی. امیدوارم جلد بعدی هم ببینمت (^o^)💙

    ۲ هفته پیش
  • لونآ

    1

    برام جالب بود، هم لحن نویسنده و شیوه ی نگارشش و هم ایده اش که کلیشه ای نبود. فقط مشخ هست فصل دوم کِی شروع میشه؟ چون از دیشب بجای خوندن واسه امتحان داشتم بازی شانس رو میخوندممم🥺😂

    ۲ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    اخ قربونت برم که اینقدر نازی 🥹 تایم دقیق دادن خیلی برای من سخته، ولی واقعا سعی میکنم توی تابستون نوشتنش رو تموم کنم. (^o^)💙

    ۲ ماه پیش
  • لونآ

    0

    خدانکنه عشقم، درک میکنم اما چه کنم با این ذهنم که از وقتی تمومش کردم هی داره سناریو میچینه از این داستان و قسمت های بعدی🥺😂 وایی خیلی ذوق دارممم براش

    ۲ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    عمرا بتونی حدس بزنی جلد دوم چه خبره 😁😄 خودم خیلی ذوق دارم واکنش هاتون رو به ادامه ش ببینم (^o^)

    ۲ ماه پیش
  • لونآ

    1

    راستی خانم نویسنده کانال نمی زنی؟

    ۲ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    راستش رو بخوای بهش فکر نکردم. اخه کسی من رو نمیشناسه که بیاد توی کانالم، تازه امسال نویسندگی رو شروع کردم 😅

    ۲ ماه پیش
  • لونآ

    1

    حالا کم کم آشنا میشیم برای کانال یه مانوری روش بده خواهر

    ۱ ماه پیش
  • یاسی

    1

    سلام خسته نباشی خیلی رمانی قشنگی بود منتظر جلد دوممم 💞

    ۱ ماه پیش
  • قبادی

    0

    سلام فصل دومش روکی مینویسید

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    همین الان در حال نوشتنش هستم. بعد از تکمیل در همین برنامه منتشر میشه (^○^)💙

    ۱ ماه پیش
  • ریحان

    1

    ادامشو میخوایم پلیززز همین روزا باشه

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    متاسفانه اگه شبانه روز هم بنویسم همین روزا تموم نمیشه 😂🙏 بذار با سرعت خودم پیش برم و یک کار قابل قبول منتشر کنم (^○^)💙

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    خیلییییی رمان خوبی بود بی صبرانه منتظر جلد دومش هستم ممنون از قلمتون

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    ممنونم از کامنت قشنگت مریم عزیز. جلد دوم در حال نوشته شدنه و در همین برنامه منتشر میشه (^○^)💙

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    بی نظیر بود رمان..از خوندنش سیر نشدم☹کاش جلد اولش طولانی تر بود بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستیم..زیاد منتظرمون نزار❤😁

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    فاطمه ی عزیزم، خیلی خوشحالم که از دومین داستان من خوشت اومده. بابت کوتاهی ش متاسفم. طبق برنامه ریزی خودم جلد اول باید بیشتر می شد ولی برای بخش افلاین اینقدر زیاد هم هست و باعث شده خیلی از رمان حمایت نشه. جلد دوم رو تازه استارت زدم. تا مرداد نوشتنش تموم میشه، البته اگه اتفاقی برای من نیفته (^○^)💙

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بعضی از رمان های افلاین که اتفاقا به تازگی در برنامه منتشرشدن ۳۰قسمت هستن..چطور شما میگید برنامه محدودیت داره؟

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    من هیچ جای پیامم نگفتم برنامه محدودیت داره.

    ۱ ماه پیش
  • نازلی

    3

    خیلی خفن و متفاوت بود هم داستان و هم نوع نگارش نویسنده واقعا خسته نباشید✨ بی صبرانه منتظر جلد دومشم🩷

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    نازلی عزیز، ممنونم از کامنت زیبات. جلد دوم نوشتنش استارت خورده. امیدوارم از اون هم خوشت بیاد (^○^)💙

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    عالی بود ادامشو میخاممم پلییییز

    ۲ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    در حال نوشته شدنه. ممنونم که با کامنتت از دومین داستان من حمایت کردی (^o^)🩷

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!