لیست کلیه پارتهای رمان یک غریبه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 202
-
رمان یک غریبه - پارت 1
به نام خدایی که خالقی جز او نیست مقدمه: همه ی چیزهای خوب زمانی تمام می شوند خانواده ی خوب قهقه های خوشبختی عشق و سرنوشتی شیرین اما برزخ بدبختی که من در آن گیر کردم پایانی نداشت تلخی بی پایانم ابدی بود و همچنان ادامه داشت. اما هیچ وقت یک دروغ شیرین، ادامه دار نمی شود. و به همین خاطر ب...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 2
-اون روز که اومدی واسه پول این قدر بداخلاق نبودی، الان که داری تصفیه می کنی اینطور سگ اخلاق شدی، هی خدا ناعدالتی تا کی تا کجا؟ یقه ی شاهین را محکم چسبیدم و غریدم: -د آخه مردک اگه توی گاو این پیشنهادو نمی دادی که اون محمود قرمساق این طوری نمی کرد. آخه کی واسه صافکاری بدهکاریش میاد سر صحنه می رق...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 3
چشم هایم را با سایه ی نقره ای و خط چشم ظریف و لب هایی سرخ و قرمز آرایش کرده بود. خدیجه آرایشگر صحنه بود و چون خودش عرب است خیلی خوب بلد بود میکاپ های عربی را با مهارت و هنر کامل روی صورت اجرا کند. موهایم را با کش مو جمع کردم و از پشت آینه بلند شدم با دیدن خدیجه پشت سرم پوکر فیس برگشتم و گفتم: ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 4
-وای خاله فکر کنم منظورت تا سه دقیقه ی دیگه بود. خاله لیلا دستش را روی صورتش گذاشت و گفت: -خاک عالم به سرم نباید می گفتم که. سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم: -بدو برو از عرق سگی های عمو جفری بیار. -نه نه اگه بفهمه به بار جدیدش دست زدیم می کشتمون. با کلافگی جیغ زدم: -خــاله. از جا پرید...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 5
-هه هه هه. بتول سینی چای را آورد وسط پذیرایی روی قالی کرم رنگ قدیمی گذاشت و گفت: -بیاین یه چای نبات بخوریم دورهم هواش می چسبه. همه با سکوت به سمت بتول برگشتیم و عاقل اندر سفیه نگاهش کردیم. استکانی که به دست داشت را بالا آورد و گفت: -خب مگه چیه؟ حامد در را محکم بست آستین هایش را بالا زد و ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 6
به سمت در رفت بازش کردم و انتظار داشتم اتاق محمود پشت آن در می بود اما با راهروی تنگ و نورهایی قرمز رو به رو شدم. کل راهرو کاغذ دیواری شده با رنگ قرمز و نورهای ضعیف و کم زرشکی درست شده بود. همراه شاهین به ته راهرو رفتیم اما هیچی نبود. دور خودم چرخیدم و گفتم: -این جا که خالیه. دست انداخت دستگ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 7
-ببین با کی می خوایم بریم سیزده بدر. بچه جون هیچ فرصتی نداری. با خواهش دست هایم را به هم چسباندم، درست مثل هندی ها و گفتم: -لطفا لطفا سه رو بهم وقت بدین چون کاری که ازم می خواین اصلا راحت نیست. و دست هایم را مشت کردم و جلوی دهانم گرفتم و با چشم هایی مظلوم و پر خواهش نگاهش کردم. نگاه پوکر فیس...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 8
با خستگی کلید را توی قفل در چرخاندم و وارد حیاط شدم. روی تخت زنگ زده ی آهنی توی حیاط، بر و بچ خانه نشسته بودند. عمو تیمور در حال حلقه ای بیرون دادن دود قلیان بود و خاله لیلا دانه های یاقوتی انار را توی کاسه ی شیشه ای قدیمی گذاشت سرش را بالا آورد با دیدن من خنده رو شد و گفت: -سلام عشق خاله اومدی ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 9
فکرم از چیزهایی که می گفتند جدا شد و صحبت های محمود را توی ذهنم بالا پایین کردم. انتخاب بین بد و بدتر بود و می ترسیدم مثل همیشه بدتر را برای بیش تر گند زدن به زندگی ام انتخاب کنم. خدایا من بدترین آدمی بودم که توی تصمیم گیری می شناسم که البته این خصوصیت اخلاقی هم ارثی و ژنتیکی بود از کل اعضای خانو...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 10
طولی نکشید که پروژه ی تیمور و حامد با شکست مواجه شد و کلی بدهی بالا زد و باز هم من مجبور شدم پونصد میلیون دیگر از محمود قرض کنم و سر جمع بدهی ام شد یک میلیارد و اندی. ورشکسته با کلی بدهی گوشه ی خانه افتادیم و محمود هم با پا فشاری ترین حالت ممکن پولش را می خواست و وقتی فهمید هیچی توی بساطم نیست از...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 11
-آره مثلا تو یه الف بچه می خوای مقابل حشمت وایستی؟ صدای خاله لیلا بلند شد: -هــیـــن دختر زشته حیا کن پنجررو ببند بیا اینور. و خاله بتول که مثل همیشه شجاعت می داد گفت: -آفرین جنگجوی خاله بزن پاره کن همه رو. من هم بادی به غبغب انداختم و گفتم: -وایسا نفس کش دارم برات. و از توی پنجره بیرو...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 12
امیر دستی به چشم هایش کشید و خواب آلود کنار سینی نشست و گفت: -واسه من نذاشتین؟ جفری رو به امیر با جدیت گفت: -توی این خونه دیر بجنبی غذا نیست! تمام می پره. امیر آرنجش را محکم توی پهلوی جفری کوبید و با صدای بلندی گفت: -اگه تو همشو نمی خوردی که می موند. جفری آخی گفت پهلویش را گرفت و غرید: ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 13
فصل دوم ارکیده ی ارغوانی جلوی محمود نشسته بودم و اون از تک تک جزییات نقشه برایم می گفت و من هر لحظه به این فکر می کردم که وای دمارم از روزگارم در می آید. اما هرچیزی که بود، بهتر از این بود که توی این شهر بمانم و شاهد زنده به گور شدن تمام اعضای خانواده ام باشم. همین دیروز عملا دست به قتلم زدند ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 14
چمدان ها را بستیم و توی ترمینال منتظر بودیم تا اتوبوس مورد نظر اعلام حرکت کند. امیر با هیجان به ماشین های گنده و بلند بالا نگاه کرد و گفت: -یا ابلفضل اینا قراره ما رو ببرن؟ سرم را تکان دادم و زیر لب گفتم: -هیش ابرو ریزی نکن. -بـــرو بــابــا. بچه پرو، دلم می خواست لهش کنم. عمه کلثوم خراما...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 15
مرده که کچل بود و قد بلندی داشت و عینک آفتابی مشکی توی شب زده بود در ماشینی را باز کرد و گفت: -بفرمایید خانواده ی ارغوانی. یکی یکی توی ماشین نشستیم خاله بتول زیر گوشم گفت: -پشمام عجب ماشینیه. -هیش خاله زشته. -عـــه ساکت شو دارم لذت می برم. طرف پشت فرمون نشست و ماشین را به راه انداخت. جف...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 16
کنار در ورودی روی زمین یک تخت چوبی بود که زیر سایه بان سقف انگوری بود تخت پایه های بلندی داشت و سقف مربعی توخالی داشت که پر از آویزهای ون یکاد و چشم زخم و بند های رنگارنگ و مهره هایی شبیه به زندان بان بود. انگار هر کسی که حوصله اش سر می رفت یک چیزی می بافت و آویزان می کرد. مثل یک اثر هنری دستی به...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 17
-حالا شد. و در کمد را تق بستم و برگشتم چمدان خالی شده را بستم و زیر تخت هل دادم و رو تختی را برداشتم تا با بقیه ملحفه ها شسته شود و برای خوردن صبحانه با عجله پله ها را یکی کردم چون که خانه ی ما، قانون جنگل بود اگر نمی خوردی خورده می شد! همگی دور تخت نشسته بودند و در حال نان سنگگ زدن با پنیر و...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 18
-هی منم ببین. یک قدم عقب رفتم با دقت بهش نگاه کردم و گفتم: -تو...مثل همیشه شبیه جوجه تیغی شدی. پوکر شد و گفت: -مـــامـــان. -یامان. ازش گذر کردم و جلوی جفری ایستادم موهایش را بالا زده بود و با قیافه ی تخسی نگاهم می کرد یقه اسکی مشکی به تن داشت و شلوار پارچه ای مشکی پا کرده بود کلا همیشه...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 19
این دهکده به شدت خطرناک به نظر می رسید، پشت این ظاهر شاد و رنگارنگی که داشت و فضاهای سنتی و دلچسبش مردمانش مرموز و ساکت بودند. انگار مثل دوربین مداربسته هر لحظه در حال ضبط و ثبت آدم ها و اتفاقات روزمره ی آن ها بودند. راننده شخصی ما که مامور محمود بود جلوی ورودی بازار سنتی از حرکت ایستاده و منت...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان یک غریبه - پارت 20
در حالیکه از پله ها بالا می رفتم نگاهم به سایه ی امیر افتاد که پشت راهرو قایم شده بود تا من را بترساند، سریع از حرکت ایستادم و به دیوار چسبیدم. چند ثانیه بی حرکت مثل یک غول خمیده بود و چنگال هایش را در هوا گرفته تا به محض این که پا روی زمین می گذاشتم بپرد و پخ بگوید. وقتی دید خبری از من نشد گردن...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
