دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ترسناک خواب زمستانی اثر نگار حبیبی

رمان خواب زمستانی

  • زبان فارسی
  • 108 👁
  • 4 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان ترسناک خواب زمستانی

دنا پسر جوانی است که پس از مخالفت با ازدواجی که عمه‌اش برایش در نظر گرفته، خانه و ماشینش را از دست می‌دهد. برای آن که به او ثابت کند می‌تواند در مسیری خارج از آن چه او تعیین کرده است، قدم بردارد، به کمک دوست صمیمی‌اش سیاوش، شغلی در خارج از شهر پیدا می‌کند. اما این فرصت تازه، خیلی زود به کابوس بدون بازگشتی از اتفاقات عجیب تبدیل می‌شود. حوادثی که دروازه‌ای از تاریکی را به زندگی‌اش می‌گشاید و او را وادار به جستجو درباره‌ی حقیقتی می‌کند که شاید سال‌ها پیش از تولد او آغاز شده است.

قسمتی از متن رمان خواب زمستانی

_ اوکی.
کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشید و دوباره سرش را بر روی لبه پشتی قرار داد. فقط چند ثانیه مانده بود تا خوابش ببرد که با تکان سیاوش بیدار شد.
_ مواد زدی که اینجوری چرت می‌زنی؟
دنا چیزی نگفت.
سیاوش کلاهش را از روی صورتش کنار زد و این بار از فاصله‌ی نزدیک‌تری سوال کرد.
_ دنا معتاد شدی؟
اخم‌هایش را درهم گره کرد و بی‌حوصله، او را کنار زد. از جایش بلند شد و به سمت رخت‌خواب‌ها رفت.
_ چهل‌و‌هشت ساعته که نخوابیدم. وقتی از رامسر برگشتم، مستقیم رفتم خونه‌ام تا وسایلم رو جمع کنم.
سیاوش با ناراحتی به او زل زد.
_ حالا وسایلت رو چیکار کردی؟ فروغ جدی جدی خونه و ماشین رو ازت گرفت؟!
دو پتو و یک بالش بر روی زمین انداخت.
_ فعلا بسته‌بندی‌شون کردم و تو خونه موندن. تا زمانی که یه جای جدید نگرفتم نمی‌تونم جابه‌جاشون کنم.
سیاوش با عصبانیت چند بار به پشت دست خودش زد.
_ بابا تو عقلت خیلی کمه! بیا برو درستش کن. همه‌چیت رو ازت گرفته. با این وضعیت چه جوری می‌خوای کارای پایان‌نامه‌ات رو جمع و جور کنی؟
دنا، کلافه، لباس‌های راحتی‌اش را از داخل کوله‌اش بیرون کشید.
_ فلاحتی هنوز از نروژ برنگشته. فعلا فرصت نکرده بابت پایان‌نامه و نتایج، سراغی ازم بگیره.
این توضیح کوتاه باعث نشد که سیاوش از حسرت خوردن و تکرار مداوم "تو چقدر عقلت کمه!" دست بردارد. در این فاصله، دنا، لباس‌های راحتی‌اش را پوشید و لباس‌های بیرونش را روی کوله‌پشتی‌اش گذاشت.
با چشمانی خمار و موهایی ژولیده به طرف دوستش چرخید.
_ دستشویی کجاست؟
سیاوش آهی کشید و از جایش بلند شد. چراغ‌قوه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد و گفت:
_ کاپشنت رو بپوش و دنبالم بیا. قراره یه جای ترسناک رو ببینی.
از اتاق خارج، و بوسیله‌ی راهرویی که آن‌ها را به بیرون از ساختمان هدایت می‌کرد، از خانه بیرون زدند.
وارد حیاط تاریک شدند. و به این ترتیب بود که دنا متوجه شد، ساختمانی که در آن قرار گرفته بودند، در حقیقت، دو در ورودی داشت.
کورمال کورمال از مسیری که از میان باغچه می‌گذشت و آن‌ها را به انتهای فضای باغ‌مانند می‌رساند، عبور کردند تا به یک اتاقک رسیدند. سیاوش، نور فلش گوشی را روی دیوار اتاقک انداخت و کلید برقی را فشار داد. یک چراغ قدیمی بالای سرشان چند بار لرزید و بعد، روشن شد.
دنا نگاهی به اتاقک انداخت.
_ اینه؟
_ نه... قرار بود باشه ولی عمر بابابزرگم وصلت نداد. فقط قابش رو ساختن. دم و دستگاه لازم رو نداره که آدم ازش استفاده کنه. هیچکسم تا الان به خودش زحمت نداده این دستشویی جدید رو تکمیل کنه.
در نور کم، به سمت دنا چرخید و با جدیت اعلام کرد.
_ فعلا فقط می‌تونیم از نور لامپش برای دیدن مابقی مسیر استفاده کنیم.
دنا چیزی نگفت و او را دنبال کرد. از روبه‌روی یک در فلزی نسبتا بزرگ عبور کردند تا به دیواری گلی رسیدند که یک طرفش ریخته بود. در کنار دیوار، یک اتاقک دیگر وجود داشت و پشت آن، ادامه‌ی فضای باغ‌مانند خانه، همانند مه غلیظی از تاریکی، جا خوش کرده بود.
سیاوش، کلید برقِ کنار اتاقک را زد اما چراغی روشن نشد.
نفسش را محکم بیرون داد.
_ به سلامتی چراغشم سوخته!
به دنا رو کرد.
_ مجبوری همین جوری بری تو.
دنا لحظه‌ای مکث کرد و به ناچار، سری به نشانه‌ی موافقت تکان داد.
وقتی به سمت دستشویی حرکت کرد. سیاوش بازویش را گرفت.
_ راستی. در هم کامل بسته نمیشه. رفتی تو چک کن اون تو عقرب و رُتِیل نباشه.
دنا با بی‌حوصلگی سرش را کج کرد و سیاوش را از نظر گذراند. پس از چند ثانیه پرسید:
_ چیز دیگه‌ای هم هست که برای زنده موندن تو این مکان، لازم باشه راجع بهش بدونم؟
سیاوش خیلی جدی جواب داد:
_ نه. فقط... فکر می‌کنی.. بتونی بدون من راه برگشت رو پیدا کنی؟
دنا آهی کشید.
_ تمام تلاشم رو می‌کنم.
صبح روز بعد، با صدای سیاوش از خواب بیدار شد. سرش را از زیر پتو بیرون آورد و با خستگی دوستش را تماشا کرد که به سرعت در اتاق این طرف و آن طرف می‌رفت.
خمیازه‌ای کشید و در جایش نشست. چند بار پلک‌هایش را باز و بسته کرد ولی نمی‌توانست بیدار بماند. وقتی سیاوش از اتاق بیرون رفت، تصمیم گرفت همانطور نشسته، به مابقی خوابش ادامه بدهد. اما چند لحظه بعد، با صدای بلندِ کوبیده شدن در، از جا پرید.
دستش را روی قلبش گذاشت و با چهره‌ای درهم، معترضانه سیاوش را تماشا کرد که به سختی سعی داشت بخاری کوچکی را وارد اتاقشان کند.
دوستش توجهی به او نکرد. به همین دلیل، به ذهنش رسید از فرصت استفاده کند و دوباره به زیر پتو برگردد.
سیاوش دقایقی را صرف راه‌اندازی بخاری کوچک کرد.
پس از کلی تقلا جهت روشن کردن آن، سرانجام راست ایستاد و نفس‌زنان، دستانش را به کمرش زد.
بدون آن که برگردد، خیره به بخاری گفت:
_ اینم از این. احتمالا امشب دیگه یخ نزنیم.
به طرف دنا چرخید و ادامه داد:
_ فکر می‌کنی...
زمانی که نگاهش، به دوستش که کاملا خودش را در زیر پتو استتار کرده بود افتاد، ساکت شد.
لب‌هایش را بر روی هم فشار داد.
بالای سرش ایستاد و غرغرکنان، پتو را از رویش برداشت.
دنا با احساس سرمایی ناگهانی، در خودش جمع شد و او را با بدترین ناسزایی که بلد بود، خطاب قرار داد.
سیاوش پتو را گوشه‌ای انداخت و دستانش را به کمرش زد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان خواب زمستانی
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!