توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت صد و هفده :
***
«رفتی که سوزِ مرگ در زیر پرم باشد
خوشبختی تو آرزوی آخرم باشد.»
دور تا دور خانه چرخیدم و زیر و زِبَرش را بررسی کردم؛ ثانیههای تلخ آن روز تکرار میشد؛ روزی که با عشق چیده بودم آن خانۀ عاریه را. از آن مبلهای چَرم سیاه، آن فرش ابریشم مشکی طلایی، آن تابلوهای زرق و برقدار که یا تداعیگر صحنههای جنگ بود یا طبیعت بیجانِ زمستان. دیگر نه من آن ترانۀ افسرده بودم که چشمانم نیاز
لطفا صبر کنید...
