توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت صد و سوم :
***
در ظلمت بیرحمانۀ شب، نیمۀ چشمانم به اجبار از نوری که بر صورت اشکان میدرخشید، باز شد. از همان نیمۀ باز چشم به رقص انگشتانش بر صفحۀ گوشی خیره ماندم و درد که در مردمک چشمم نشست، با صدای خوابآلود مخاطبش قرار دادم:
- نخوابیدی؟!
صدایم را که شنید، تلفن را کنار گذاشت و انگشتانش عوض صفحۀ گوشی بر تن من نشست.
- خوابم نمیبره. تو چرا بیدار شدی یاقوت من؟
اگرچه خواب تا زیر پلکم
لطفا صبر کنید...
