پارت صد و شانزده :

فرهمند زبانِ رکسانا شده بود؛ چشمش بود و گوش و زبانش.
ثانیه‌ای از وُیس فرستاده شده را گوش داد و وقتی صدای پندار در گوشش پیچید، لبخند پررنگ‌تر شد روی لبانش.
- ممنون ترانه جان؛ کار خیلی بزرگی در حق ما کردی.
تلفن را مقابل نگاه من و رکسانا رقصاند.
- این ویسا کمک زیادی به تسریع روند پرونده اِجرای حکم می‌کنه.
لبخند، کم‌جان و بی‌روح روی لبانم نقش بست.
- من از رکسانا جان ممن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود🙏💐

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️