پارت صد و پانزده :

دستش مشت شد و نفسش غضب‌آلود در گوشم پیچید.
- حتّی بهش پیشنهاد ازدواج دادم؛ گفتم می‌آم جلو رسمیش کنیم تا عذاب نکشی و مجبور باشی پنهونی بیای بیرون. اما جواب رد داد و گفت صبر کنیم درسش تموم شه و منِ احمقم قبول کردم.
شاهرخ را نمی‌خواست یا بیشتر از او را می‌خواست...
- نمی‌دونستم جاه‌طَلَب‌تر از این حرفاست؛ اگه من شوهرش می‌شدم، چکامه فقط زن مدیرعامل هلدینگ بود اما اون می‌خواست ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️