توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پانزده :
دستش مشت شد و نفسش غضبآلود در گوشم پیچید.
- حتّی بهش پیشنهاد ازدواج دادم؛ گفتم میآم جلو رسمیش کنیم تا عذاب نکشی و مجبور باشی پنهونی بیای بیرون. اما جواب رد داد و گفت صبر کنیم درسش تموم شه و منِ احمقم قبول کردم.
شاهرخ را نمیخواست یا بیشتر از او را میخواست...
- نمیدونستم جاهطَلَبتر از این حرفاست؛ اگه من شوهرش میشدم، چکامه فقط زن مدیرعامل هلدینگ بود اما اون میخواست ه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
