پارت صد و پانزده :

دستش مشت شد و نفسش غضب‌آلود در گوشم پیچید.
- حتّی بهش پیشنهاد ازدواج دادم؛ گفتم می‌آم جلو رسمیش کنیم تا عذاب نکشی و مجبور باشی پنهونی بیای بیرون. اما جواب رد داد و گفت صبر کنیم درسش تموم شه و منِ احمقم قبول کردم.
شاهرخ را نمی‌خواست یا بیشتر از او را می‌خواست...
- نمی‌دونستم جاه‌طَلَب‌تر از این حرفاست؛ اگه من شوهرش می‌شدم، چکامه فقط زن مدیرعامل هلدینگ بود اما اون می‌خواست ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!