دوست داشتی؟
رمان طنز, رمان عاشقانه, رمان تکنیک های مخ زنی جلد سوم, نویسنده حمیده خوشبخت

رمان تکنیک های مخ زنی 3 | نسل دوم

  • زبان فارسی
  • 773.5K 👁
  • 6.8K ❤️
  • 3.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تکنیک های مخ زنی 3 | نسل دوم

نگار بعد گذروندن یک سال از اتفاقاتی که گذشت، ناخواسته تبدیل به بد شانس ترین آدم دنیا می‌شه و این شانس اون رو به یه خوابگاه پسرونه می‌رسونه، خوابگاهی که به خاطر بازیِ داخلش یه دعوا بین مهم‌ترین آدمای زندگیشه.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خالق خنده...!
مقدمه:
تمام مشکلات من از اونجایی شروع شد که همه فکر می‌کردن مهربون بودن یعنی ساده بودن!
با حرف‌هاشون و کارهاشون ذره به ذره‌ی وجودم رو شکستن و من کم- کم لبریز شدم، خشک شدم.
جالبه! چون حالا که با تکه‌های شکسته‌م زخمیشون می‌کنم، شکایت و گِله‌هاشون شروع میشه.
من دیگه صاف و زیبا نبودم، مثل یه کوزه‌ی شکسته بودم و با کوچک‌ترین وزش‌های باد از هم می‌پاشیدم.
اَنگ ضعیف بودن بهم زدن درحالی که خودشون اون بادهای مهیب بودن... .
پ. ن: برای خوندن جلد سوم، لازمه که جلد اول و دوم رو بخونید♡
---------
«سال بعد از پایان فصل دوم_اواخر خرداد ماه»
- مگه می‌خوای آزمون ورودی هاروارد بدی؟!
یه لُقمه مَشتی از اُملت پروفسور پز گرفتم. همزمان که سبزی و پیاز و ترشی لاش می‌گذاشتم و یه ور دهنم رو سمت نی نوشابه کج می‌کردم، با دهن پر رو بهش گفتم:
- پروفسور شما ندیدی من هر شب می‌اومدم اینجا چقدر خِر می‌زدم؟ بابا خب می‌ترسم تلاش‌هام نتیجه نده. تازه‌شم، اگر تیزهوشان قبول نشم ممکنه نتونم المپیاد شرکت کنم. اصلا کسی که تیزهوشان قبول نشه چطوری می‌خواد المپیاد قبول بشه؟
عینکش رو روی صورتش جابه‌جا کرد و نگاه بی‌میلی به املت انداخت. کنار قهوه ساز به کابینت تکیه داد و متاسف گفت:
- من میگم تو که اون همه به قول خودت خِر زدی چرا نباید قبول بشی؟ کل صورتت شده جوش، پس فردا موهاتم می‌ریزه دیگه واقعا عجوزه می‌شی.
زیر چشمی دلخور نگاهش کردم و دیگه هیچی نگفتم. داشتم دستم رو سمت ترشی تراز می‌کردم که ناخودآگاه ذهنم پی سوال هوش ریاضی رفت. در همون حالت خشکم زد و مبهوت به روبه‌روم نگاه می‌کردم. این الگوی مسخره چی بود؟ فیبوناچی بود شاید! نه نه اینطوری حل نمی‌شه... .
قشنگ اشک توی چشمام حلقه زد و یه لحظه ناامیدانه به صندلی تکیه دادم. ای خدا! چرا آخه؟! چرا این همه استرس دارم؟
پس فردا آزمون تیزهوشانه؛ از صبح خونه‌ی پرفسور بدبخت پلاس بودم و تمام کتاب‌هام رو باهاش زیر و رو کردم. از شدت استرس وقتی نمی‌تونستم سوالی رو حل کنم عر عر می‌زدم زیر گریه. بنده خدا بعد چند ماه بودن باهام فهمید دوای دردم فقط یه چیزه، غذا!
خونش طبق معمول تاریک بود و فقط چراغ مطالعه‌ی روی میز ناهارخوری خونه رو روشن می‌کرد.
پروفسور با تاسف و کلافگی پوفی کشید و دفتر و مدادم رو جلوم گذاشت و لب زد:
- بنویس، بنویس سوالت‌و ببینم دردت چیه!
ساعت از ده گذشته بود و اعظمیِ در به در طبق معمول به بابا گزارشم رو داد و بابا هم سریع به پروفسور زنگ زد که من‌و برگردونه خوابگاه. بعد از امتحان‌های خرداد هر صبح خونه پروفسور بودم و شب هم با خودش بر می‌گشتم. در واقع پروفسور به روتین معمولی زندگیم تبدیل شده بود. حتی کلید خونش دستم بود؛ کار به جایی کشید که یکی از اتاق‌های خونش به نام بنده زده شد و چند دست از لباس‌ها و کتاب‌هام داخلش بود.
بابا هنوز که هنوزه زیر گوشم آیه یأس می‌خونه که انقدر خونه مردم نرو و فلان و بهمان! پروفسور هیچ‌وقت من‌و معذب و ناامید نکرد.
موهام که حالا تا روی شونه‌هام بود رو پشت گوشم انداختم و نگاهم رو از کتاب تست تحلیلی گرفتم و به پروفسور دوختم. داشت مداری که درست کردم رو بررسی می‌کرد و با اخم همیشگیش سرم غر می‌زد:
- بهت نگفتم قبل استفاده از باتری مقاومت داخلیش رو حساب کن؟ این مدار الان هیچ بازدهی‌ای نداره. چقدر تو گاوی عجوزه! بیا! بخت و اقبال من یکی هم از نور این لامپ روشن‌تره.
با لبخند شیفته‌ای بهش خیره شدم و چشمام با دیدنش برق زد. اون هیچ‌وقت نگفت چرا انقدر اصرار داره من هر شب بیام خونش و رایگان تدریس کنه. بعضی وقتا شد که خجالت می‌کشیدم و حس می‌کردم شاید منظورش از تدریس رایگان فقط چند هفته باشه نه چند ماه؛ واسه همین بی‌خبر به خوابگاه برمی‌گشتم ولی بلافاصله خودش می‌اومد دنبالم و بارها با بابا هم دعوا می‌کرد که باعث و بانیه خجالت منه.
اون خیلی خوب بود؛ بهترین استاد دنیا!
- پروفسور چرا فقط برای من رایگان تدریس می‌کنید؟ چون خانوادم پول زیادی ندارن؟!
مثل همیشه بدون اینکه نگاهم کنه با بدخلقی گفت:
- زرت و پرت نکن عجوزه. برو وسایلت‌و جمع کن ببرمت خوابگاه.
خیلی دوست داشتم یه شب هم که شده پیش پروفسور بمونم. اصلا کاش می‌شد با خودم همه‌جا ببرمش. اون عامل اعتماد به نفسم شده بود. جوری که با حوصله و اعتماد کامل برام تمام مسائل رو شرح می‌داد بهم این حس رو تلقین می‌کرد که شاید از نظرش آدم باهوش و باارزشی هستم.
خیابون‌ها خلوت شده بودن و سکوت و تاریکیش استرسم رو بیشتر می‌کرد. کمربند ماشین رو دور انگشت‌هام فشردم و پیشونیم رو به پنجره چسبوندم. با انگشت‌های روی پنجره خط‌های فرضی می‌کشیدم و به غرغرهای پروفسور لبخندی زدم:
- این بابای تو هم فکر می‌کنه من قاچاقچی‌ای چیزیم انقدر پیام میده که رسوندیش خوابگاه یا نه! آخه تو کجات سالمه که بدزدمت؟!
گوشی نداشتم به خودم به بابا زنگ بزنم تا پروفسور اینطوری عاجز نشه.
بی‌حرف به خیابون‌ها خیره شدم که یه لحظه موتورسواری از کنار ماشین به سرعت رد شد. ناخودآگاه با چشم‌های گرد و نفس بریده از هیجان کمر صاف کردم و از پشت بهش خیره شدم. انقدر سریع می‌رفت که نمی‌شد دیدش اصلا!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تکنیک های مخ زنی 3 | نسل دوم

حمیده خوشبخت : ۴ ماه پیش

عزیزان خوندن فصل یک، دو و سه به ترتیب لازمه برای خوندن فصل چهار.
هر چهار جلد در همین اپلیکیشن قابل خوندنه💘
جلد یک: در بخش آفلاین، گزینه رمان جدید چی داریم رو بزنید تا وارد برنامه بشه و بتونید بخونیدش... اولش یکم خسته کنندست ولی مطمئن باشید هیجان خودشو داشته که انقدر ویو گرفته😭👈👉
جلد دوم هم همینطور.
جلد سه و چهار هم به صورت آنلاین و هم به صورت آفلاین قابل خوندن هستن.
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم😍رمان بعدیم جغد انبار رو هم حتما دنبال کنید اونجا براتون یه سوپرایز دارم🍓

نظرات رمان تکنیک های مخ زنی 3 | نسل دوم

  • جنگل

    0

    برای بار دوم این رمان میخونم و به اندازه ای بار اول پا به پای نگار اشک ریختم ناراحت شدم عصبانی شدم خوشحال شدم نمیدونم چطور حسم توصیف کنم ولی باید بگم که حمیده جان تو رمانی رو خلق کردی که میشه باهاش زندگی کرد همیشه حرفه ات رو ادامه بده و به هیتای بی مورد و الکی اهمیت نده

    ۴ روز پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عزیزممم

    ۴ روز پیش
  • هستی

    0

    حمیده جان من این رمان رو خیلی دوست دارم ولی یه مشکل بزرگم داره الان من یه دوست پسر مثل آیوار میخواام 😕 ای خدا بچم چقدر نازهه🥺

    ۶ روز پیش
  • محدثه

    در پارت 890

    دوران مهدکودکشو با پوست و گوشتو خونو همه جی درک میکنم🥰🥰💔💔

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 691

    کنجکاوم بدونم اسم لوسیون توت فرنگی نگار چی بوده 🤣

    ۱ هفته پیش
  • آیسل

    0

    خیلی خیلی رمانت قشنگه، صد البته خیلی گریه آوره😔 چند روز نشستم پای خوندن آخرش هم پا به پای نگار ناراحت شدم و گریه کردم.. خیلی اذیت شد، دلم واقعا واسش سوخت حقش این نبود این از داداشاش اونم از باباش🤧🤧 رمانت فوق العادست هم قلمت قشنگه هم جزئیاتی که میگی، امیدوارم همین راه رو ادامه بدی👌🏻💟

    ۲ هفته پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 654

    نگار عزیزم قربانی خودخواهی برادراش و بچه بازیای خودش شد ،امیدوارم یه روزی برسه که با حسرت درمورد آرزوهای دوستان حرف نزنی ،دوست دارم همون جوری که دوست داشتی بری تو حرفه هوش مصنوعی ،نخبه باشی بعدشم بری خارج 🥺❤️

    ۳ ماه پیش
  • زن ایوار

    در پارت 652

    هعی برو بقیشو بخون تا توعم اشکت دراد

    ۳ ماه پیش
  • زن ایوار

    در پارت 650

    حمیده دو بار اشک منو در اورد یکی سر کسی که تو همین رمانه یکی همین رمان جغد انبار 😑 حمیده اگه بازم اشکمو دراری میکشمت💔🥲

    ۳ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 651

    امیدمو بستم به اینکه تهش خوش باشه 🥲

    ۳ ماه پیش
  • زن ایوار

    در پارت 658

    خوشه ولی جای یه نفر تا ابد خالی میمونه اونجا 🥲💔

    ۳ ماه پیش
  • آیوار

    در پارت 650

    منظورت اینه یکی از سه قلو ها یا آیوار میمیره؟؟😭😭

    ۳ هفته پیش
  • نفس

    0

    عالی بود عالی من هرسه جلدوخوندم ودنبال چهارمی ام

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    عالی بود عالی من هرسه جلدوخوندم ودنبال چهارمی ام

    ۱ ماه پیش
  • سمیرا

    در پارت 110

    رمان طنز خیلی خوبیه

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    در پارت 10

    بچه ها کسی پی دی اف این رومان رو داره

    ۱ ماه پیش
  • طهورا

    0

    عالی خیلی خوبع

    ۲ ماه پیش
  • ایوار🌟

    0

    سلام برنامه دنیای رمان رو دارم ولی میخام برم در برنامه به صورت افلاین بخونم پیدات نمیکنم یکی بگه چطوری اسم رمانو مینویسم نمیاره بگین میخام ادامه شو بخونم پی دب افش پرید

    ۲ ماه پیش
  • ایوار🌟

    0

    میزنم رو رمان جدیدچی داریم نمیاره و اگهی همش میارع چی کار کنم اه

    ۲ ماه پیش
  • چرانمیش بقیه رمان تی

    1

    چرا نمیشه رمان تیکنیک های مخزنی فصل سوم بخونم

    ۲ ماه پیش
  • زن ایوار

    0

    تو بخش افلاین هس

    ۲ ماه پیش
  • Saba

    14

    این رمان محشرههههه🛐🛐🛐😭یعنی جدی هرکی نخونه نصف عمرش بر فناس

    ۳ ماه پیش
  • عشق فقط آیوار و نگار

    در پارت 41

    رمان خیلی خوبی بود. اون پارت که آیوار و نگار باهم دوست میشن عالی بود فقط من به دلیل رمان های زیادی که خوندم این بخش قابل پیش بینی بود ولی بازم جوری نوشتی که هیجان انگیز بود. به نظر من بهترین شخصیت ها بازم آیوار و نگار هستن. و در آخر باید بگم که قلمت خیلی خوبه چون آدم رو به ادامه داستان مشتاق می کنه.

    ۳ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عزیز منی😭🙏

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟