دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز رمان تکنیک‌های مخ زنی جلد دوم|بازگشت بازنده اثر حمیده خوشبخت

رمان تکنیک‌های مخ زنی جلد دوم|بازگشت بازنده

  • زبان فارسی
  • 61.5K 👁
  • 1.2K ❤️
  • 839 💬

خلاصه رمان :

در ادامه‌ی داستان جلد اول، نگار به خاطر جنجالی که ایجاد کرد از مدرسه‌ش اخراج میشه و به اجبار به مدرسه‌ی دیگه‌ای میره اما چند نفر اونجا با شوق و ذوق منتظرشن، برای یه بازی جدید!

قسمتی از متن رمان تکنیک‌های مخ زنی جلد دوم|بازگشت بازنده

- پشمم روشن!
با صدای نازک و خوشگلی دقیقا کنار گوشم، وحشت زده هینی کشیدم و آیوار رو به عقب هول دادم.
با بهت به شخص گُلی نام چشم دوختم. قدش از منم بلندتر بود و بدنش کشیده‌تر! موهاش کاملا پسرونه بودن و شاید فقط یه نموره از موهای آیوار بلندتر. گوشه به گوشه‌ی موهاش یه رنگ بود. کلا رنگین کمونه لامصب.
چشم‌های درشت مشکیش از شیطنت برق می‌زد.
مرگ من این زن براتیه؟ نه من جدی می‌پرسم! از دور بهش نگاه کنی میگی هنوز هجده سالش نشده، بعد چطوریه پسر خونده‌ هفده ساله داره؟
با ذوق شونه‌هام رو گرفت و از شدت خوشحالی مثل قلک بالا پایینم کرد.
- وای خدا این فنج رو ببین! چقدر ریزه! وای آیوار همون نگاره؟
آیوار اصلا انگار نه انگار تا چند ثانیه پیش با غم نگاهم می‌کرد، ذوق مرگ پشتم ایستاد و خیره به مامانش لپای منِ مفلوک رو کشید و گفت:
- آره دیگه! همون نگاره که واست تعریف کردم. هی می‌گفتی تو سلیقت خوب نیست، نگاه عجب دافی بلند کردم!
مامانش من‌و به شدت یاد گیلدا می‌انداخت. لاکردار تا خود پذیرایی یه جوری بغلم کرده بود که اصلا نتونستم حیاط رو ببینم.
حضورش اصلا اجازه نمی‌داد معذب بشم. زن! تو که انقدر از من خوشت میومد یه زنگ می‌زدی مثل اسب می‌دویدم پیشت.
با رسیدن به پذیراییشون سرم رو بلند کردم. فضا رو ببین ناموسا!
با روحیه‌ای که از براتی می‌شناختم، منتظر بودم مبل‌های سلطنتی و هزار جور زلم زیمبو ببینم ولی زکی!
مبل‌های زرد رنگ اصلا به فرش‌های قرمز رنگ نمی‌اومدن. روی دیوار به جای قاب عکس، پر بود از جای مداد شمعی و رنگی و نقاسی‌های مسخره.
اینجاست که شاعر می‌فرماید:
- خودم ریختم، پشمام موند.
کیپ شده روی مبل نشستم که یهو صدای بوق وحشتناکی از زیر باسنم اومد. وحشتن زده به عروسک زیر باسنم نگاه کردم. عروسک بازی می‌کنن؟
- عه این عروسکِ پارمیسه.
با تعجب به آیوار نگاه کردم و پرسیدم:
- پارمیس؟
سوییشرتش رو درآورد و روی میز غذاخوری پرت کرد و جوابم‌و داد:
- خواهر کوچولومه، الان خوابه.
پس آیوار خواهر کوچک‌تر داره.
گُلی با ذوق کلاهم رو از روی سرم برداشت و برای بار هزارم گونه‌م رو ماچ کرد.
در کمال تعجب دستم رو بالا برد و رو به آیوار که روی مبل لم داده بود، با شعف گفت:
- وای خدا! نگاه چه انگشتاش کوچولوان! تو با همین دستا سپهر رو به هاچ دادی؟ شیر زنی تو، شیر زن.
یعنی تف تو گورم! همه ویدیو رو دیدن. طلبکارانه به دست‌هام نگاه کردم.
این خانواده آیوار کلا مسئول گند زدن به اعتماد به نفس من هستن. پسرش که میاد و به سینه‌هام گیر میده، زنش هم بهم میگه ریزی.
لعنت به منِ شصت و پنجی با قد صد و پنجاه و هفت.
توی دست گلی مثل سگ جابه‌جا می‌شدم و مجال نمی‌داد زر بزنم.
- تو چرا انقدر رنگت پریده؟ آیوار هوی... .
همون عروسک رو سمت شکم آیوار پرت کرد و عروسک مستقیم و چکشی روی شکمش فرود اومد. بدبخت سیبش کوفتش شد! با بهت روی مبل نشست و طلبکار یه مامانش نگاه کرد.
- مامان چرا میزنی؟
گلی با حرص به چهرم اشاره کرد و گفت:
- این بچه چرا انقدر رنگش پریده؟ نتونستی سوییشرتت رو بهش بدی؟! نتونستی براش یه خوراکی بخری؟
- سوییشرتم‌و چرا بهش بدم؟
- بچه سردش شده.
- من سردم نمیشه؟ من آدم نیستم؟
خیلی یهویی گُلی مثل پتک به فرق سرم کوبید. با بهت آخی گفتم و دست روی سرم گذاشتم.
متاسف سرش رو برام تکون داد و گفت:
- توی گاو هم به این بشر جواب مثبت دادی؟ خاک تو فرق سرت! شما دخترای نوجوون به پسرها رو می‌دید.
بالاخره زبون باز کردم و مظلومانه گفتم:
- به خدا من بهش گفتم هنوز آمادگی رابطه ندارم نمیخوام باهات باشم.
این بشر کلا غیر قابل پیش‌بینیه! مبهوت بهم نگاه کرد و دستش رو جلوی دهنش گذاشت.
نامحسوس رو به آیوار زمزمه کردم:
- این چرا اینجوریه؟
- نگاهش کن! چقدر ظریف حرف میزنی، چقدر صدات قشنگه. وای آیوار خدا بگم چیکارت کنه! بالاخره تونستی یه دختر جذاب پیدا کنی.
یعنی انقدری که مامانش توی این چند دقیقه ازم تعریف کرد، فنای آنجلینا جولی توی تمام این سال‌ها ازش تعریف نکردن.
معذب شدم و کمی خودم رو عقب کشیدم. صدای من ظریفه؟ ایشون باید من‌و موقع دعوا با سه‌قلوها ببینه.
- ببخشید من میتونم برم دستشویی؟
با همون لبخند پهنش سرش رو تکون داد و بلند شد.
- برو عزیزم. منم واست پیتزا بیارم قشنگ جیگرت حال بیاد.
درود خدا بر شرفت زن! فقط پیتزا میتونه حالم‌و خوب کنه.
آیوار بلند شد و دستم رو گرفت تا توالت رو بهم نشون بده.
توالت دقیقا پشت پذیرایی بود. با دور شدن از گلی، وحشت‌زده بازوی آیوار رو گرفتم و عاجزانه نالیدم:
- چرا مامانت مثل عروس آیندش بهم نگاه می‌کنه؟ اصلا مور مورم میشه. واسه چی راجب من به مامانت گفتی آخه؟
- من کلا همه‌چیز رو به مامانم میگم.
چند لحظه شوکه نگاهش کردم. وقتی این جمله‌ رو می‌گفت با یه لبخند ملیحی عقب رفت. یعنی چی همه‌چیز؟
- منظورت چیه آیوار؟


بیشتر بخوانید

نظرات رمان تکنیک‌های مخ زنی جلد دوم|بازگشت بازنده

  • sana

    0

    عالیهه من این رمان رو یکی دوماه پیش هر ۴ جلدش رو خوندم محشرهه هر جلدش عالیهه ولی منن عاشق جلد چهارشدمم و ای کاش دوست امیر نمیمرد خیلی ناراحت شدم(اسمش یادم رفته)

    ۳ روز پیش
  • نفس

    0

    فقط ی سوال اسم جلد اول رمان چیه

    ۳ روز پیش
  • سارن

    1

    ممنونم واقعا خیلی خوب بود ❤عاشقاین رمان شدم ولی ای کاش انقدر سر سری تموم نمیشد😭واقعا کار سختیه نوشتن رمان به این محشری 👏🏻لطفا اگه میتونی ادامش بده من خیلی وابسته شدم ونمیتونم ترکش کنم 💔حالم خیلی بد شد وفتی اینجوری تموم شد خواهشان اینجوری رهاش نکن کلی خاطره هست کلی اتفاق هست کلی عشق و باهم بودن🙏

    ۳ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    اجی چهار فصل چه سر سری ایه😭🤣

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    ایوارا چی میشه میفهمه نگار واسش نامه نوشت؟

    ۳ روز پیش
  • آقای ببولی 🐊

    0

    حمیده عشقم من سه بار تا حالا تکنیکا رو خوندم الان دوباره داریم میخونمم همه ی همکلاسیام خوندنش از بس که من از رمانت تعریف کردم واقعا هم تعریفی کردنی بود این رمان جذاب و خواستنی من که برای امیر و دل عاشقش و برای ایوار مظلومم مردمم😭😭 مطمعن باشم اسم پسر من در آینده قرار ایوار باشه 😂😅

    ۴ روز پیش
  • سونی

    4

    نگاهم مثل نگاه افغانستان به طالبان بود 👌🏻👌🏻

    ۱ ماه پیش
  • نرگس

    1

    حمیده رمانت حرف نداره خدایی خیلی قشنگه😍😍

    ۱ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    قربان شماا

    ۱ ماه پیش
  • ساحل

    0

    اون قسمتی که رویا کادوی صد دلیل برای دوست داشتنت و به نگار داد پارت چند بود؟

    ۲ ماه پیش
  • نعنایی

    1

    پارت یازده

    ۱ ماه پیش
  • ستایش

    1

    من بار دومه که رمانرو میخونم واقعا فوق العاده اس فقط مگه اسم خواهر ایوار لیانا نبودد

    ۱ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    بعدش عوضش کردیممم

    ۱ ماه پیش
  • مهسا

    2

    فک کنم بالای ده باره دارم میخونمش

    ۱ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    4

    خسته نباشی عزیزم واقعا رمان خوب و هیجان انگیزی بود فقط یه چیز که اذیتم میکرد کارای سه قلوها بود تو کتم نمیره کسی به خواهر خودش لفظ هرزه رو بچسبونه،نمیگم نگار مریم مقدس و بی عیب ولی هرکاری کرد برای برادراش اونم بی چشم داشت ولی اونا بهش نارو میزدن و در آخر دوست دارم نگار و آیوار بهم برگردن

    ۴ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    @Hamideroman

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    سلام عزیزم میخواستم تشکر کنم بابت این رمان شاهکار که با هر لحظه اش زندگی کردم و میخواستم بگم من نتونستم توی *** پیدات کنم تا عکسای شخصیت ها رو ببینم اگه کمکم کنی ممنون میشم

    ۵ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عزیزمییی با این ل*ینک بیا @Hamideroman

    ۵ ماه پیش
  • ،،،،

    0

    چرا نمیتونم بیارمشون تو کتابخونه

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    0

    هنوز دارم میخونمت برای چندمین بار🍓

    ۲ ماه پیش
  • ملاک.حسنایی

    8

    حمیده کی رمان. کانون پرورش خرابکار ها رو مینویسی خیلی خیلی هیجان دارم براش بیشتر از هر چیزی امید وارم از ایوار و نگار رو سقلوها هم خبر دار بشیم

    ۲ ماه پیش
  • sani

    0

    جلدد چهارم ژانرشش چیهه هرچیی میگردمم دنبالش پیداشش نمیکنمم

    ۳ ماه پیش
  • سلین

    0

    جلد چهارم تو بخش آنلاینه بنویس لیگ بازندگان میاره

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️