دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان تکنیک های مخ زنی جلد چهارم اثر حمیده خوشبخت

رمان تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان | نسخه آفلاین

  • زبان فارسی
  • 2.5M 👁
  • 26.7K ❤️
  • 33.4K 💬

خلاصه رمان :

بعد از شکست‌های بزرگی که نگار تجربه کرد، تصمیم گرفت برای مدتی از شهری که آزارش میده فرار کنه تا اینکه خبر تصادف مرگبار یه موتور سوار پخش می‌شه و اون مجبور به بازگشت میشه. همون موقع متوجه می‌شه رئیس دو مؤسسه به خاطر ارتقاء دو مدرسه تصمیم دارن یه مسابقه راه بندازن. اما غافل از اینکه بچه‌ها این مسابقه رو تبدیل به یه لیگ زیرزمینی می‌کنن!

قسمتی از متن رمان تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان | نسخه آفلاین

- و موهات‌و هر روز یه مدل می‌زنی...
از بطری آب معدنی‌ای که باهاش تلاش کردم اشکای طلاییِ دختر کوچولوم رو پاک کنم برداشتم و روی سرش خالی کردم.
نفسش بند اومد؛ چشماش پر شد ولی به تلافی هفت روز آزار همتا و خراب کردن اولین خاطرش از مدرسه، بیشتر به دیوار سیمانی فشردمش:
- و تینت صورتی‌ای که مامان اسکولت به لپ و لبات می‌زنه چون داره زور می‌زنه دختر زشتش رو قایم کنه، از بقیه سر تری؟ سرویس شاسی بلند این اجازه رو بهت داده تا دختر من‌و مسخره کنی و چون معدش مشکل داره و دکتر براش رژیم تجویز کرده تغذیه‌هاش رو با اون نوتلا و کره بادوم زمینی خودت مقایسه کنی؟
چشماش هنوز سلیطه بود. نه این پفیوز خانم آدم نشده هنوز!
از پشت انگشت‌هام با حرص و نفرت جیغ زد:
- این کارِت خشونت علیه کودکانه، میدم آدمای بابام پارت کنن.
با دستاش داشت بهم چنگ می‌زد و پوست ساعدم سوخت.
همتا با ناباوری و ترس داشت نگاهم می‌کرد.
خب می‌دونم این تاثیر بدی روی تربیتش داره و عملاً خاله‌ی صد در صد خوبی حساب نمی‌شم... ولی من نمی‌خوام همتا عین خودم بشه.
بی‌خیال! وسط قرن بیست و یک مگه این که مغزت رو با موز عوض کرده باشی وگرنه اختلاف طبقاتی چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه؟
گردن همکلاسی سلیطش رو فشردم و خیره بهش از پشت دندون‌هام غریدم:
- من روی همتا شوخی ندارم زشت بد قواره! به شَست پام که باباتو خبر می‌کنی. مهم اینه وقتی بابات پیدات کرد تو صورتت له شده و دماغت کجه و روده‌هات دور گردنت پاپیون زده شدن و اونوقته که حتی بری کانادا هم خاله‌ی عنترت نمی‌تونه درستت کنه. شک داری؟ می‌خوای امتحان کنیم؟!
خیره به چشم‌هاش با نفرت و حرص ادامه دادم:
- همتا اون چاقو رو از کیفم دربیار بده.
بچه بود و زودتر از یه بزرگسال وا می‌داد.
چشم‌هاش از ترس پرِ اشک شد و لب‌هاش لرزیدن. پشیمون نبود ولی می‌ترسید.
آه خدا چرا فکر کردم با دوتا تهدید می‌تونم ذاتی که پدر و مادرش ساختن رو عوض کنم؟
با حرص و بغض نالید:
- باشه!
- باشه چی؟
- باشه دیگه.
- باشه یعنی چی؟ باشه تا جرت بدم یا باشه که غلط کردم خواهرزادت رو مسخره کردم؟
- من نمیگم غلط کردم.
کلافه چشمام رو توی حدقه چرخوندم و دوباره رو به همتا گفتم:
- خاله جون همراه با چاقو اون قوطی اسید رو هم بیار بریزیم ته حلقش...
بالاخره غلط کردم رو ازش گرفتیم و با اُردنگی و گرفتن شیر کاکائو و کیک شکلاتیش و پیچوندن گوشش، یه در باسنی نثارش کردم و فرستادمش سمت خیابون اصلی.
درحالی که خیره به مسیر رفتنش دست‌هام رو می‌تکوندم تا خاک فرضیش بره، با تاسف نچ نچی کردم:
- ملت یه پاشون رو گذاشتن یه ور اون یکی پاشون رو هم گذاشتن طرف دیگه تخم سگشون و یه تنه هم به شکل بچه هم به تربیتش ریدن.
فرشته‌ی کوچولوی من صدای کشیدن شدن کفش‌های کوچیکش روی زمین شنیده شد و بلافاصله خودش رو از پشت بهم چسبوند.
دستاش رو دور پاهام حلقه کرد و با بغض سرش رو به رونم چسبوند.
با وجود اینکه ازش حمایت کردم ولی هنوز می‌ترسید و دلش شکسته بود.
کلافه و متاسف چشمام رو توی حدقه چرخوندم و سمتش چرخیدم.
مقنعه‌ش خدا شاهده تا زیر شکمش بود و حتی داخل اوج عصبانیت هم لبخندی روی لبم می‌نشست.
موهای فرفری بلندش زیر نور آفتاب به رنگ قهوه‌ای روشن دیده می‌شدن. سرش رو بالا آورد و معصوم نگاهم کرد؛ لب‌هاش مثل یه لبخند برعکس بودن و زیر چشم‌هاش از شدت گرسنگی گود شده بود.
می‌خواستم بغلش کنم و بعد اینکه تماماً قورتش دادم بهش بفهمونم هیچ نره خر عوضی‌ای حق آزارش رو نداره، نه تا وقتی که من زندم.
اما مقنعه‌ی بلند و مانتوی گیلاسی تا زیر زانوهاش لبخندم رو خود به خود کش میاورد.
می‌دونست به چی می‌خندم و اخم دلخوری کرد:
- نخند!
نامردی نکردم و سریع زدم زیر خنده. درحالی که از شدت بامنک بودنش لپام گل انداخته بود و مثل دیو سفید می‌خواستم اول جرواجرش کنم و بعد قورتش بدم، روی زانو خم شدم.
بغلش کردم همون‌طور که بعد روزهای سخت دوران مدرسم می‌خواستم بغل بشم و جلوی قلدری‌هایی که در حقم می‌شه گرفته می‌شه.
دستام رو دور شونه‌های ظریفش حلقه کردم و گونم رو به فرفری‌های نرمش فشردم.
منم به خاطر تغذیه‌های ساده و کمم مسخره شدم همتای من، اختلاف طبقاتی من رو هم طرد کرد... راهی جز درس خوندن برای خودنمایی نداشتم.
منم بهترین روزهام و اولین‌هام رو با بدترین آدما گذروندم فرشته‌ی من!
دختری که خواهر داره دو بار مادر می‌شه، یه بار وقتی خودش بچه‌ به دنیا میاره و یه بار وقتی که خواهرش یه فرشته رو بغلش می‌زاره... .
با چشم‌های بسته شده از ذوق لبام رو به گردن خوشبوش چسبوندم و لب زدم:
- انقدر این لحظه دوستت دارم که حاضرم سهم کباب امروز ظهرم رو بدم بهت.
سرش رو سمتم چرخوند و چشم‌های خیس از بغضش به شکل قشنگی از امیدواری برق زد.
ابروهای پهنش رو بالا داد و لبخند لثه‌ای زد... لبخند لثه‌ای!
- واقعا خاله؟
مردمک‌هام رو به چهرش دوختم و ساکت شده پلکی زدم.
تو چقدر شبیه اونی همتا...
- دارم بهت میگم خاله جون، سعی کن وقتی وارد یه کوچه شدی و خلوت بود، انگشتت رو ببری بالا و اینجوری...
با سرعت پلنگ از جلوی تمام خونه‌ها رد شدم و یکی یکی زنگ خونه‌ها رو زدم و همزمان داد زدم:
- فرار کنی!
با ذوق و هیجان جیغ بنفشی کشید و با کیف سنگینش عین خرگوش پشت سرم دوید.
بیچاره آبجی هر زور و تلاشی که واسه تربیت این وزه گذاشت رو من یه تنه به فنا دادم.
روی صندلی‌های ایستگاه اتوبوس نشستیم و منتظر اتوبوس بودیم.
با چشم‌های ریز شده به اون طرف خیابون اشاره کردم و درحالی که از طعم بستنی شکلاتی دور لبم لذت می‌بردم کنار گوشش گفتم:


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان | نسخه آفلاین

حمیده خوشبخت : ۶ ماه پیش

دوتا ساید استوری از تکنیکا هست
یکی مهرداد و رادمان و دیگری هم نگار و آیوار😭💘
فایلش در چ*نل ر*و*بیکا هست. ل*ینکش رو از پروفایلم بردارید(روی اسمم بزنید)

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 26,648 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان | نسخه آفلاین

  • زهرا♡

    0

    دخترا فردا تولدمه میشه با تبریکاتون قلبمو ذوق زده و اکلیلی کنید؟! 😭🫶🏻😍

    دیروز
  • آیوار فن

    0

    تولدت مبارک💖

    ۱۳ ساعت پیش
  • زهرا♡♡

    0

    وای مرسیی عزیزمم😭🥹

    ۱۳ ساعت پیش
  • ...

    0

    ببخشید پایان خوشی داره؟ من همه رو خوندم تا به این فصل رسیدم این فصل خیلی زیاده میخوام بدونم اگه پایانش خوبه بخونم🥲

    ۲۴ ساعت پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    پایانش عالیههه

    ۲۳ ساعت پیش
  • Naz

    0

    به معنای واقعی کلمه شاهکاره🙌🙌

    دیروز
  • نیا

    0

    نمیدونم برای بار چندم تمومش کردم.شاهکاری که نه تکرار میشه و نه تکراری.

    ۲ روز پیش
  • یه بنده ی خدایی ام که عاشق این

    0

    سلام واقعا این بهترین رمانی بود که خوندم اصلا قلم خانم خوشبخت حرف نداره همه ی رماناتونم خوندم همشونم عالی فقط یه خواهشی از نویسنده دارم رمان (کانون پرورش خرابکارا) نوشته شده؟ از کجا میتونم پیداش کنم؟

    ۲ روز پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    سلام عزیزم محبت داری... نه هنوز

    ۲ روز پیش
  • ترانه

    1

    عالیه محشره تا الان سه بار این رمان و خوندم و با هر خط به خط خوندنش کیف میکنم از این همه خوش قلمی دمت گرم دختر💋🫀

    ۴ روز پیش
  • حدیث

    0

    سلام من میخوام این رمان رو شروع کنم بخونم میشه بگید جلد اولش کدومه ؟ و چی باید سرچ کنم

    ۵ روز پیش
  • جد پفیوز اندرس

    0

    تکنیک های مخ زنی جلد اول

    ۵ روز پیش
  • جد پفیوز اندرس

    0

    سرچ کن تکنیک های مخ زنی اونی که فقط نوشته تکنیک های مخ زنی جلد اوله

    ۵ روز پیش
  • وکیل نگار

    0

    ببین بزن تکنیک های مخ زنی همشون میان تو قسمت آفلاین و اینکه اینقدر معتادش میشی ک هر جلد و 100بارمیخونی

    ۵ روز پیش
  • وکیل نگار

    0

    رمان بشدت زیبایی هستش غیر ممکنه ب کسی معرفی کنید و خوشش نیاد

    ۵ روز پیش
  • آریانا

    1

    وایی نویسنده شاهکار واقعی و با تو دیدم توی پنج روز هر چهار جلد و تموم کردمم امیدوارم وقتی یه نویسنده نعروف شدی بتونم امضات و بگیرم

    ۵ روز پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    ببوسمتتتت

    ۵ روز پیش
  • دیاکو.

    0

    یعنی یعنی تکنیکا تموم شدد یعنی دیگه تکنیک خونا مثل نگار و سه قلوها و..بزرگ شدنن یعنی بازهم ممکنه یه رمانی مثل این شاهکار نوشته بشه ؟؟فعکک نکنم

    ۵ روز پیش
  • فن همیشگی تکنیکا

    0

    اونجا ماشالا به خواهر برادر اکتفا نکردیی .. کلا خاندانو جد اندر جد رو به لقا الله پیوند دادی .. خب زنن یه دو دقیقه شخصیت ها رو نکش ببینیم چی به چیهه

    ۷ روز پیش
  • فن همیشگی تکنیکا

    0

    بارها و بارها و بارها تکنیکا رو خوندم و هربار تکراری نشد :) ولی اونجا خیلی کوچیکه بودن برای تجربه ی این حجم از درد .. حمیده لعنت بهت که نه تو جغد انبار برامون آرامش می زاری نه تو تکیکاا اینجا قلبمو انداختی خفه کردیی اونجام پسر گنده بکن عزیزم و خفه کردیی اینجا ننه ی مادر مرده ی نگارو کشتیی

    ۷ روز پیش
  • F.R

    0

    یکی از قشنگترین رمان های بود که خوندم و واقعاا فکرنکنم هیچوقت فراموشش کنم ،خانوم خوشبخت قلم بینظیری داشتید،در واقع من با رمان تکنیک های مخ زنی زندگی کردمم

    ۷ روز پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    قربان شمااا

    ۷ روز پیش
  • محیصا

    در پارت 2130

    هزاران رمان خوندم ولی بهترینش همین تکینیکا بودن

    ۱ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    ✨✨

    ۱ هفته پیش
  • ،،،،

    0

    رمان خیلی خوبی خوب واقعا عالی بود دمت گرم نویسنده

    ۱ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️