پارت یک :

به نام خالق خنده...!
مقدمه:
تمام مشکلات من از اونجایی شروع شد که همه فکر می‌کردن مهربون بودن یعنی ساده بودن!
با حرف‌هاشون و کارهاشون ذره به ذره‌ی وجودم رو شکستن و من کم- کم لبریز شدم، خشک شدم.
جالبه! چون حالا که با تکه‌های شکسته‌م زخمیشون می‌کنم، شکایت و گِله‌هاشون شروع میشه.
من دیگه صاف و زیبا نبودم، مثل یه کوزه‌ی شکسته بودم و با کوچک‌ترین وزش‌های باد از هم می‌پاشیدم.
اَنگ ضعیف بودن بهم زدن درحالی که خودشون اون بادهای مهیب بودن... .
پ. ن: برای خوندن جلد سوم، لازمه که جلد اول و دوم رو بخونید♡
---------
«سال بعد از پایان فصل دوم_اواخر خرداد ماه»
- مگه می‌خوای آزمون ورودی هاروارد بدی؟!
یه لُقمه مَشتی از اُملت پروفسور پز گرفتم. همزمان که سبزی و پیاز و ترشی لاش می‌گذاشتم و یه ور دهنم رو سمت نی نوشابه کج می‌کردم، با دهن پر رو بهش گفتم:
- پروفسور شما ندیدی من هر شب می‌اومدم اینجا چقدر خِر می‌زدم؟ بابا خب می‌ترسم تلاش‌هام نتیجه نده. تازه‌شم، اگر تیزهوشان قبول نشم ممکنه نتونم المپیاد شرکت کنم. اصلا کسی که تیزهوشان قبول نشه چطوری می‌خواد المپیاد قبول بشه؟
عینکش رو روی صورتش جابه‌جا کرد و نگاه بی‌میلی به املت انداخت. کنار قهوه ساز به کابینت تکیه داد و متاسف گفت:
- من میگم تو که اون همه به قول خودت خِر زدی چرا نباید قبول بشی؟ کل صورتت شده جوش، پس فردا موهاتم می‌ریزه دیگه واقعا عجوزه می‌شی.
زیر چشمی دلخور نگاهش کردم و دیگه هیچی نگفتم. داشتم دستم رو سمت ترشی تراز می‌کردم که ناخودآگاه ذهنم پی سوال هوش ریاضی رفت. در همون حالت خشکم زد و مبهوت به روبه‌روم نگاه می‌کردم. این الگوی مسخره چی بود؟ فیبوناچی بود شاید! نه نه اینطوری حل نمی‌شه... .
قشنگ اشک توی چشمام حلقه زد و یه لحظه ناامیدانه به صندلی تکیه دادم. ای خدا! چرا آخه؟! چرا این همه استرس دارم؟
پس فردا آزمون تیزهوشانه؛ از صبح خونه‌ی پرفسور بدبخت پلاس بودم و تمام کتاب‌هام رو باهاش زیر و رو کردم. از شدت استرس وقتی نمی‌تونستم سوالی رو حل کنم عر عر می‌زدم زیر گریه. بنده خدا بعد چند ماه بودن باهام فهمید دوای دردم فقط یه چیزه، غذا!
خونش طبق معمول تاریک بود و فقط چراغ مطالعه‌ی روی میز ناهارخوری خونه رو روشن می‌کرد.
پروفسور با تاسف و کلافگی پوفی کشید و دفتر و مدادم رو جلوم گذاشت و لب زد:
- بنویس، بنویس سوالت‌و ببینم دردت چیه!
ساعت از ده گذشته بود و اعظمیِ در به در طبق معمول به بابا گزارشم رو داد و بابا هم سریع به پروفسور زنگ زد که من‌و برگردونه خوابگاه. بعد از امتحان‌های خرداد هر صبح خونه پروفسور بودم و شب هم با خودش بر می‌گشتم. در واقع پروفسور به روتین معمولی زندگیم تبدیل شده بود. حتی کلید خونش دستم بود؛ کار به جایی کشید که یکی از اتاق‌های خونش به نام بنده زده شد و چند دست از لباس‌ها و کتاب‌هام داخلش بود.
بابا هنوز که هنوزه زیر گوشم آیه یأس می‌خونه که انقدر خونه مردم نرو و فلان و بهمان! پروفسور هیچ‌وقت من‌و معذب و ناامید نکرد.
موهام که حالا تا روی شونه‌هام بود رو پشت گوشم انداختم و نگاهم رو از کتاب تست تحلیلی گرفتم و به پروفسور دوختم. داشت مداری که درست کردم رو بررسی می‌کرد و با اخم همیشگیش سرم غر می‌زد:
- بهت نگفتم قبل استفاده از باتری مقاومت داخلیش رو حساب کن؟ این مدار الان هیچ بازدهی‌ای نداره. چقدر تو گاوی عجوزه! بیا! بخت و اقبال من یکی هم از نور این لامپ روشن‌تره.
با لبخند شیفته‌ای بهش خیره شدم و چشمام با دیدنش برق زد. اون هیچ‌وقت نگفت چرا انقدر اصرار داره من هر شب بیام خونش و رایگان تدریس کنه. بعضی وقتا شد که خجالت می‌کشیدم و حس می‌کردم شاید منظورش از تدریس رایگان فقط چند هفته باشه نه چند ماه؛ واسه همین بی‌خبر به خوابگاه برمی‌گشتم ولی بلافاصله خودش می‌اومد دنبالم و بارها با بابا هم دعوا می‌کرد که باعث و بانیه خجالت منه.
اون خیلی خوب بود؛ بهترین استاد دنیا!
- پروفسور چرا فقط برای من رایگان تدریس می‌کنید؟ چون خانوادم پول زیادی ندارن؟!
مثل همیشه بدون اینکه نگاهم کنه با بدخلقی گفت:
- زرت و پرت نکن عجوزه. برو وسایلت‌و جمع کن ببرمت خوابگاه.
خیلی دوست داشتم یه شب هم که شده پیش پروفسور بمونم. اصلا کاش می‌شد با خودم همه‌جا ببرمش. اون عامل اعتماد به نفسم شده بود. جوری که با حوصله و اعتماد کامل برام تمام مسائل رو شرح می‌داد بهم این حس رو تلقین می‌کرد که شاید از نظرش آدم باهوش و باارزشی هستم.
خیابون‌ها خلوت شده بودن و سکوت و تاریکیش استرسم رو بیشتر می‌کرد. کمربند ماشین رو دور انگشت‌هام فشردم و پیشونیم رو به پنجره چسبوندم. با انگشت‌های روی پنجره خط‌های فرضی می‌کشیدم و به غرغرهای پروفسور لبخندی زدم:
- این بابای تو هم فکر می‌کنه من قاچاقچی‌ای چیزیم انقدر پیام میده که رسوندیش خوابگاه یا نه! آخه تو کجات سالمه که بدزدمت؟!
گوشی نداشتم به خودم به بابا زنگ بزنم تا پروفسور اینطوری عاجز نشه.
بی‌حرف به خیابون‌ها خیره شدم که یه لحظه موتورسواری از کنار ماشین به سرعت رد شد. ناخودآگاه با چشم‌های گرد و نفس بریده از هیجان کمر صاف کردم و از پشت بهش خیره شدم. انقدر سریع می‌رفت که نمی‌شد دیدش اصلا!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    بچه ها کسی پی دی اف این رومان رو داره

    ۱ ماه پیش
  • غریبه

    3

    عکس شخصیت ها قشنگ نیستن😕

    ۴ ماه پیش
  • شهرزاد

    2

    راستش من به شدت سرم توی کتابامه و همش درس میخونم این ایام عید خواستم یکی دوروزی به خودم استراحت بدم و به طور اتفاقی رمان شما رو دیدم واقعیتش اصلا قصد نداشتم رمان بخونم ولی اسمش من رو به خودش جذب کرد . الان چندین روزه که دارم این رمان رو می خونم وباید بگم که واقعا خارق العاده ست ....

    ۵ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عزیزمممم😭توی درسات موفق باشیییی

    ۵ ماه پیش
  • خوره کتاب

    0

    نویسنده عزیز فوق العاده رمان عالی هست و شخصیت ها هم چهره زیبایی دارن ولی برای سه قلو ها شخصیت های زیبایی انتخاب نکردی با تصوراتم زمین تا آسمون فرق داره مخصوصا آرمان گوگول مگولی

    ۵ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    نهههههه امیر خیلیییی کراشهههه😭😭

    ۵ ماه پیش
  • انیس

    -1

    مشتی دمت گرم اینکه رمانت آبکی نیست واقعا یه آپشن خیلی خوبیه از این میترسم که بعد تموم کردنش چی بخونم و چجوری خودم سرگرم کنم

    ۹ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    انشالله رمان بعدی خودم😔🤣عزیزمی

    ۹ ماه پیش
  • انیس

    2

    نمیدونم این وسط من چرا دلم برا آیوار تنگ شده؟ خیلی این پسر رو دوست دارم

    ۹ ماه پیش
  • گیسو کمند

    0

    عالی قلمتون مانا حمیده خانم

    ۱۰ ماه پیش
  • نهر روان

    0

    خیلی رمان جذابیه

    ۱۰ ماه پیش
  • ایوارو دیوافن همه جا

    3

    از اولش خیلی قشنگ شروع کردی حمیده جونمممم امکان داره که موتوریه ایوار یا اعضای رادیکال باشه ؟؟؟

    ۱۱ ماه پیش
  • Meli

    9

    جایی ک یهویی موتور سوار رد شد(چرا حس میکنم موتور سواره ایواره😂💔)

    ۱۲ ماه پیش
  • Roghayyeh

    2

    بلی نگار خانم دیگه رسیدم به بخش آنلاین از این به بعد بعد هر پارت کلی برات غر غر میکنم تو دو جلد اول موند تو دلم که کامنت بزارم فحش بدم بهت عجوزه ؟

    ۱۲ ماه پیش
  • نفس

    5

    دارم با خودم فکر میکنم اگه این رمان و تموم کنم دیگه چی دارم که بخونم لعنتی خیلی خوبه🥹🥹🥹🥹

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    1

    قشنگه حس میکنم واقعا تو اون لحظه های توصیف شده غرق میشم

    ۱۲ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    خیلییییی رمان قشنگیه دستت دردنکنه قلمت مانا عاشقش شدم کلی هم خندیدم به قول نگار عین گاو دارم میخونم تا زودتر برسم اینجا

    ۱۲ ماه پیش
  • یلدا

    0

    عالییی ترینن مثل همیشهههه❤️❤️❤️❤️

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!